تو را در کدام خاطره جا گذاشتم
در کدام کنج دلم پنهانت کردم
که پیدایت نمی کنم
حتی در این شب
که بی تابم
گیسوانت را نفس بکشم
بیا دوباره به همان خانه برگردیم
که چراغش را روشن گذاشتیم
و پنجره اش باز بود
رو به بهارنارنج همان اتاق
که تو را در آن شناختم
تا خودم را فراموش کنم
آن روزها
چقدر برای پرواز آسمان داشتیم.
آن قدر ترا نفس می کشم
تا پیدایت کنم
دست های تو هنوز
بوی لیموی تازه می دهد.

#نیلوفر_لاری_پور
از کتاب: بی من فروغ نخوان
 
اینکه مثل سابق چیزی نمینویسم، دلیل بر این نیست که حرفی نیست...
هست. اما بی نهایت خسته ام از گفتن هایی که هیچ گاه دردی را دوا نکرد
و اینکه، نوشته های من، وقتی او نخواندشان، مگر ارزشی دارند؟
مانند خود من، اگر او نخواهدم ...
میدانی؟
راستش بغض دارم ...اما دیگر مهم نیست