حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای مرگی ست که عشق را معنا کند

۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی عاشقانه» ثبت شده است

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

(شازده کوچولو تو سیاره دیگه ای زندگی میکرد که اینقد کوچک بود که می تونست چندین بار در روز غروب آفتاب رو تماشا کنه!)
 "...من گفتم : روی سیاره تو که به آن کوچکی است همینقدر که صندلیت رو چند قدمی جلو بکشی میتونی هر قدر که دلت خواست غروب رو تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب رو تماشا کردم!!
و کمی بعد گفت :
خودت که می دانی، وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
و من به شازده کوچولو گفتم : خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود!

اما مسافر کوچولو جوابمو نداد...."

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا
با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من
 مُردم، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است
رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد!

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ق.ظ حصار آسمان
اینجا همون تجلی گاه عشقه!

اینجا همون تجلی گاه عشقه!

بعد از خداحافظی با نازنین، دقیقا ساعت 6 غروب بود. غروب یه روز پاییزی! احساس دلتنگی عجیبی داشتم. احساس میکردم تمام دنیا روی قلبم داشت سنگینی میکرد. هر چند تصمیمم رو گرفته بودم اما تصمیمم گفتن و رفتن بود! نه اینکه بخوام بگم و امید داشته باشم که بهم بله بگه! خودم رو کم میدیدم و نمیخواستم فرصتی به قلبم بدم! یجورایی با خودم لج کرده بودم! با خودم گفتم آخه کی به من دل میبنده؟! آخه کی حاضره با من راه بیاد؟! کی حاضره دیوونگی هامو قبول کنه؟! خودمو آماده کرده بودم که احساسمو بگم و یه نه قاطع بشنوم و واسه همیشه برم پی کارم!

با همین فکرا بغض کم کم توی گلوم جمع شد. رفتم وضو گرفتم. صدای اذان مغرب از هر طرف شنیده می شد. ایستادم تا نماز بخونم. بغضم شکست و گریه امونم نداد. یاد عشق شکست خورده قدیمی افتادم. یاد اون گذشتن معصومانه و اون احساس بی دفاع افتادم. یاد تمام شبایی که زیر پتو آروم آروم اشک ریختم برام زنده شد. یاد تمام حسرتا و شکستا و محرومیتا و سختیای زندگیم افتادم! اونقدر گریه کردم که شاید در تمام عمرم اونقدر گریه نکرده بودم. نماز مغربم رو با گریه خوندم! حس و حالم یه حس عادی و زمینی نبود!

باید جای من می بودی تا بدونی اون لحظه چه حالی داشتم! حالی داشتم که از اون بهتر رو تا حالا ندیده بودم. احساس میکردم توی بغل خدام. احساس میکردم اینجا همون تجلی گاه عشقه. همون جایی که خدا کشون کشون منو به اونجا آورده بود تا عشق رو در قلبم زنده کنه! به صدای قلبم گوش کردم و قلبم میگفت این دوست داشتن و عشق، اشتباه نیست! قلبم میگفت این درست ترین کاریه که در تمام عمرت میتونی بکنی! به گفته قلبم اعتماد کردم. به گفته استیو جابز، در برابر قلب شما، منطق، مرگ، عقل، زمان، مکان، پول و غیره، همه در درجه بعدی اهمیت قرار میگیرن! قلب شما از همشون مهمتره!

بعد از نماز مغرب نشستم با خدا راز و نیاز کردم. گفتم و گفتم. تمام دلشکستگی سالای قبل اومده بود یادم. احساس میکردم خدا منو تا اینجا کشونده تا مثل یه مادر مهربون بیاد منو توی بغلش بگیره و بهم بگه، عزیزترینم! نترس! من که هستم! خودم تا اینجا آوردمت! خودم این حسو تو قلبت گذاشتم! خودم خواستم دوستش داشته باشی و خودم از اینجا به بعدش رو باهاتم! تصمیمم رو محول کردم به خدا. دعا کردم. دعاهایی که به اجابت همشون مطمئنم. چرا که با یه قلب شکسته و یه چشم گریون و یه سینه ملتهب و داغدار اونا رو از خدا خواسته بودم. خالصانه و بی پرده. بدون نفع جویی یا طمع. بدون کینه و حسادت و هوس. پاکِ پاک.

  • پی نوشت: این یه داستان واقعیه ...
۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۵ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ب.ظ حصار آسمان
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

جای آن دارد که چندی هم، ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخنها
نکته ها, از انجمنها


بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران


با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

ادامه مطلب...
۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۴ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۴۰ ب.ظ حصار آسمان
دلت که گرفته باشد!

دلت که گرفته باشد!

اونی که عشقو به بازی میگیره، شاید در نظر خودش بهترین بازیگره
ولی یه روزی، یه جایی، یه جوری دلش میشکنه که
تازه میفهمه اون فیلمی که بازی کرد؛
نویسنده ش خدا بود!

ادامه مطلب...
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان

باهاش حرف بزن

۲۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۱ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
بیا ای یاد مهتابی!  ( پست ویژه حصار آسمان )

بیا ای یاد مهتابی! ( پست ویژه حصار آسمان )

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

ادامه مطلب...
۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ حصار آسمان
بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

" بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند .. "
بزرگ شدم
دیدم ، شنیدم و یاد گرفتم
نه!
آدمها نیش میزنند ...

ادامه مطلب...
۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ حصار آسمان
به مویی رسیده!

به مویی رسیده!

توی پیش نویس هام نوشته هایی دارم که اگه بخوام ارسالشون کنم، دلی رو میسوزونه و چشمی رو گریون میکنه!
به قول مولانا:
گر بگویم عقل ها را برکَنَد / گر نویسم، بس قلمها بشکند

و به قول علیرضا آذر:
در دلم آهن تفتیده بسیاری هست / وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم!

حیف که روزه سکوت گرفتم! حیف که این دل نمیتونه بدی کنه و دل بسوزونه!
حیف که خدا یه دل بهم داده که نه توان دل کندن رو داره، نه توان دل سوزوندن و نه توان دوست نداشتن!
بازم شکرت خدایا بخاطر این دل...
حتی اگه اونی که باید، قدرشو ندونه، خودم میدونم!
میسوزه، دلتنگ میشه، نگران میشه، بازم عاشق میشه، یادآوری میکنه، فدا میشه، میخواد، میبینه اما درمانی برای درداش نیست...!
نگران نباش دلکم! خودم که باهاتم! تازه خدا هم که هست! میزاره به مویی برسه اما نمیزاره قطع بشه!
عاشقان هم خدایی دارن که درست به موقع به فریاد دلشون میرسه! مرهم روی زخمشون میزاره و درمان میکنه!
آیا به مو نرسیده؟! رسیده، خبر نداری...
و خدا این مواقعه که قدرتشو نشون میده و من ایمان دارم...
میخواد موقعی برسه که هیچ امیدی نیست
تا نشون بده که فقط من انجامش دادم! فقط منم که تونستم! و دیدی که تونستم؟!
خدایا به مو رسیده!
نشونم بده قدرتت رو، مهربانیت رو...

۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ حصار آسمان
الهی به امید تو

الهی به امید تو

از یه جایی به بعد میفهمی که لازم نیست همه راه تو رو قبول داشته باشن
همین که خودت قبول داشته باشی کافیه.
همین که قلبت بهت این اطمینان رو بده، کافیه.
من الان اینجام، درست همون جایی که باید باشم.

ادامه مطلب...
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان