حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

به حصار آسمان خوش آمدید

به حصار آسمان خوش آمدید

[ ]

۱۵۱ نظر
جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۲۳ ب.ظ حصار آسمان
دو روز مانده به پایان جهان!

دو روز مانده به پایان جهان!

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد.
جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.
به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:
"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن".
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟
خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند.
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!
او در همان یک روز زندگی کرد ولی فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: 
 "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"



از کتاب: "دو روز مانده به پایان جهان"
به قلم: "عرفان نظر آهاری"

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۲۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۰۹ ب.ظ حصار آسمان
ملت عشق یا ملت بی بند و باری؟

ملت عشق یا ملت بی بند و باری؟

مدتها بود که از غریب و آشنا، تعریف کتاب "ملت عشق" نوشته الیف شافاک را می شنیدم اما فرصت نمیشد سری به این کتاب بزنم تا ببینم آنچه می گویند درست است یا غلوّی است حیله گرانه. داستان اصلی کتاب حول شمس تبریزی و دیدارش با مولاناست. از این نظر حقیقتا مجذوب شدم که بخوانمش. اما اکنون می گویم که از خواندنش شرمسارم!

نویسنده سعی کرده در سایه عشق حقیقی که در اشعار مولانا پیداست، عشق نفسانی و هوس خودش را به مخاطب بقبولاند. میخواسته خواننده را با دلیل و توجیه و کمک گرفتن از مولانا و شمس و ادراکات و مفهوم عرفانی، به این سمت سوق دهد که قرار نیست خیانتی در کار باشد و هر چه هست، از عشق است! عشقی معصومانه!!! (دقیقا همین جمله در کتاب نوشته شده) شخصیت اولیه داستان زنی است به نام اللا روبینشتاین که بیست سال است با همسرش زندگی مشترک دارد و صاحب سه فرزند است. اللا به گفته نویسنده داستان، متوجه خیانت های مکرر همسرش به خودش می شود. اما چگونه؟ با بوی عطری روی لباس همسرش یا با دیر آمدن همسرش! این در حالی است که در تمام داستان سعی شده به خواننده بفهماند که قضاوت عجولانه و نابجا نباید داشت اما خود شخصیت اصلی اش خیانت را بدون نشان دادن هیچ سندی محرز میداند. حال چطور فهمید شوهرش خیانت کرده؟ الله اعلم! سپس نویسنده داستان را همزمان با شرح دادن داستان شمس و مولانا پیش می برد و قواعد چهلگانه عشق را که به هر چیزی شبیه است الا قاعده (!) مطرح میکند. هدف اصلی این است که بگوید حالا اللا هم به حکم عشق و قواعدش حق دارد خیانت کند و برود سراغ مرد دیگری! از این هوس به احساسات معصومانه یاد میکند و طوری نمایش می دهد که انگار این حق همه است که خیانت کنند! که اگر وسط زندگی مشترک دیدند دلشان با همسرشان خوش نیست، بروند با کس دیگری بنای عشق بگذارند آنهم وقتی که هنوز تکلیف این رابطه را مشخص نکرده اند! خب پس بین شوهر اللا و خود اللا دیگر چه فرقی هست؟ تازه من می گویم که اگر شوهر اللا بخاطر هوس های زودگذر به سراغ زنهای دیگر میرفته و صد البته عشقی به آنها نداشته، لااقل خانه و خانواده اش را ترک نکرده و همچنان محبتش را هرچند کمرنگ تر، نثار آنها میکند. اما اللا چه؟ بعد از مدت ها نامه نگاری عاشق مردی غریبه شده و سپس به محل اقامتش می رود و سپس به اتاقش و در دل آرزوی این را دارد که آن مرد او را در بر بگیرد و از هم کام دل بگیرند! سپس با او می رود و همسر و سه فرزندش را رها میکند! هیچ هوسی هم در کار نیست! فقط نمی دانم چرا از تمام متن داستان اینگونه بر می آید که اللا برای هم بستر شدن با آن مرد غریبه لحظه شماری می کند و آرزوی گم شده اوست!! به اسم عشق، به کام نفس! اگر آن مرد غریبه یک آدم صوفی مسلک و پرهیزکار و مسلمان است، نباید این را بداند که به یک زن متاهل نباید نزدیک شد؟ در حالی که از همان اوایل داستان می داند اللا همسر و سه فرزند دارد! این رابطه از همان ابتدا غلط و شیطانی است! این رابطه را چه به عشق؟ همسرش مقصر است اما این دلیل خوبی برای خیانت نیست.

از همان اوایل داستان که نویسنده سعی میکرد رابطه دختر بزرگ اللا با دوست پسرش را عشق بنامد، شک کرده بودم که عشق در ذهن نویسنده مفهومی بس پایین تر و پست تر از عشق واقعی را دارا باشد. آن هنگام که دخترش رابطه را با دوست-پسرش به هم می زند و دوست-پسرش هم دوست-دختری دیگر را انتخاب میکند (گفتن این متون بسیار خنده دار است!) فهمیدم که آن رابطه اصلا عشق نبوده! پس نویسنده از چه دفاع میکرد؟ جز از هوس؟! اگر عشق در کار بود، اینقدر زود تمام میشد و آن پسر کسی دیگر انتخاب میکرد؟ این است عشق؟ بنده یک بار گفتم دوستت دارم، 6 سال است دست و دلم به دوست داشتنی دیگر نمی رود. هنوز برایم مقدس است و بودنش ارزشمند. وقتی اللا همسر و سه فرزندش را آن هم بیخبر و بدون طلاق گرفتن رها کرد و با مردی غریبه رفت، آن هم به اسم (عشق)، دیگر مطمئن شدم عشق در نظر الیف شافاک همین لذت های پست و زودگذر دوزاری است که امروز هست و فردا نیست! عشق در نظر ایشان یعنی غلیانی هورمونی که در یک آن راه خوشایندی از آینده به شما نشان دهد و اینکه چقدر به اصول اخلاقی و انسانی نزدیک باشد اصلا مهم نیست. مهم این است که من چه میخواهم!

تمام قسمت هایی که مربوط به اللا بود را به اکراه خواندم چون وجدانم نمیطلبید شاهد خیانت باشم و بدتر از همه، توجیهات مسخره ای که فقط برای دلخوشی بعضی ها خوب است را بخوانم. در فکرم بود که شاید نویسنده بخواهد آخر داستان همه این سوء تفاهم ها را به کمک یکی از آن قواعد چهلگانه حل کند. یکی از آن قواعد حرف از آزادی در عشق می زند. بله عشق باعث آزادی است. اما آزادی از قید و بندهایی که انسان را به جمود و نیستی می کشانند. نه آزادی از قواعدی که عشق را شکل می دهند. اگر قرار باشد در آسمان پرواز کنیم، خب، باید اول قواعد پر زدن را بدانیم و موبه مو اجرا کنیم! اگر بگوییم پرواز کردن به قوائد پرواز نیازی ندارد، اصلا پروازی شکل نخواهد گرفت. اولین قانون عشق تعهد است. در زندگی اللا تعهد چه جایی دارد؟ (گناه کسی دیگر، گناه مرا توجیه نمی کند!). اگر میبیند همسرش را دیگر نمیخواهد یا در انتخابش اشتباه کرده، خب اول تکلیف این رابطه را مشخص کند! وقتی جایی که باید تعهد داشته باشد، ندارد و جایی که نباید داشته باشد، دارد، چه فایده از این تعهد؟! تعهد در برابر مردی غریبه! اما آخر داستان اللا رفته بود و خانواده اش را رها کرده بود. آن هم به نام عشق! آه که چه مظلومی عشق!

عاشق، نمی تواند نامرد باشد، خیانت کند، یا از زیر بار مسئولیتی که دارد شانه خالی کند. چه اصراری است که لذت ها و هوس های دل سرگردان خویش را عشق بنامند؟ جز اینکه میدانند هوس های رنگارنگ و بی مایه شان، از عشق اعتبار میگیرد و الا بدون عشق، بوی گندش همه هستی را میگیرد! فرض بگیریم همسر اللا خیانتکار و پست است. وظیفه اللا در برابر سه فرزندش چه می شود؟ آنها چه گناهی دارند که باید شاهد این باشند مادرشان سرسپرده مردی غریبه شده و آنها را رها کرده است؟ هر چند می دانم اینگونه روابط و اینگونه زندگی ها برای غربی ها خیلی وقت است عادی شده. اما تعجبم از این است که چرا خیلی از خود ماها که از بچگی با قواعد اسلامی بزرگ شده ایم و رابطه با زن متاهل را از بدترین پستی ها می دانیم، باز هم آن را می پسندیم؟ انسان عاشق می داند که بین عشق و هوس، به عرض یک مو فاصله هست! کمی بلغزد، تمام مفهوم و اعتبار و اللهیتی که برای عشق قائل است، یکباره چون دود به هوا می رود و جز تمثالی سیاه و سوخته، چیزی نمی ماند.


تمام دید مثبتی که به شمس و مولانا داشتم، با این پایان تلخ انتخاب اللا دود هوا شد. تازه میفهمم که شاید کل داستان شمس و مولانا را برای توجیه کارهای اللا مطرح کرده باشد! هر انسانی با رجوع به فطرت خود می تواند بفهمد خواست خدا چه هست و چه نیست. بعضی کارها در فطرت انسان سیاه و کدرند و انسان آنها را بر نمی تابد. یکیش همین خیانت! دیگری رابطه به زن متاهل! اصلا ربطی به دین و ایمان ندارد. کثیف است! بوی گندش مسیحی و مسلمان و کافر را مشمئز میکند. اگر کسی اینها را میپسندد نشانه این است که از فطرتش دور شده. وقتی دائم در معرض بوهای بد باشی، دیگر به آنها عادت میکنی و حسش نمیکنی. باید مدتی به خلا درونت رجوع کنی تا ببینی راه چیست و بیراهه کدام است. انسانها دائما در حال فریب خود هستند. حال آنکه حقیقت درونی خود را نمیتوانند فریب دهند. با دست نمیتوان جلوی نور خورشید را گرفت.
۲۸ آبان ۹۹ ، ۲۳:۰۹ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
در تمام عمر با تو زیسته ام

در تمام عمر با تو زیسته ام

و یک حقیقت ساده و البته تلخی که شخصا به آن رسیده ام این است،
خاطراتی که ما از آدم ها داریم، بسیار بیشتر از حضور واقعی آنهاست در زندگی ما!
یک دیگ گذاشته ایم وسط و او را انداخته ایم درون دیگ
سپس هر چه با او در ارتباط بوده، هر احساسی که از ارتباط با او داشته ایم، هر ترانه و آهنگی که در حال دوست داشتن یا فراق او شنیده ایم، هر کوچه و پس کوچه و شهری که با یاد او در آنها قدم زده ایم را ریخته ایم درون این دیگ!
همین شده که میبینی تمام زندگیمان شده خاطرات او!
اندک اندک در می یابی که حتی به گذشته هایی که اصلا او را هم نمی شناختی راه پیدا کرده
به خاطرات کودکی ات!
انگار آن زمان ها که نشسته ای قایم موشک بازی کرده ای هم او آمده نشسته یک گوشه و تماشایت میکرده
آنقدر درگیرش بوده ای که نشسته ای فکر کرده ای... و فکر و فکر و فکر
هر خاطره و اتفاقی را با او معنا کرده ای
به گذشته هایت رفته ای و خاطراتت را دانه دانه تحریف کرده ای تا او با ارزش ترین فرد زندگی ات باشد
در کنار هر امضای معلم زیر هر املایت جستجویش کرده ای
با هر آبنبات و لواشک طعم او را به خورد خودت داده ای
اما اشتباه کرده ای!
او را در زمان ها و جاهایی راه داده ای که اصلا نبوده و نباید بوده باشد!
افتخاراتی را به او نسبت داده ای که کوچکترین نقشی در آنها نداشته
زمان گذشت تا بفهمم، نباید بگذارم هیچ کسی از حد خودش فراتر برود
او را فقط در جاهایی ثبت کنم که حضور داشته
فقط از احساساتی دم بزنم که از او دیده ام
او را در خاطراتی شریک کنم که تمام قد در آن حضور داشته
او اگر یک دوستت دارم گفته، من قیافه خوشبخت ترین آدم روی زمین را به خود نگیرم
و همه اتفاقات زندگی ام را به آن پیوند نزنم
از اولین بیستی که گرفتم تا ماجرای لیز خوردن و شکستن دستم
نه اینکه کار بدی باشد... نه!
عین عشق است...
اما این زمان، زمان مناسبی برای این کار نیست
من اینها را نمی دانستم...
و به تو جایگاهی را دادم که قائدتا نباید در آن می بودی!
روزی دهنده من کسی دیگر بود، جان دهنده من کسی دیگر بود و من در دامان مهر و عطوفت کسی دیگر پرورش یافتم
وقتی زمین خوردم، خودم پا شدم! وقتی تنها شدم، محرمم کسی دیگر بود...
در آن زمان ها، تو کجا بودی؟؟
نبوده ای... و من به اشتباه ترین صورت ممکن، تو را در تمام آن لحظات دیده ام
نمی دانی آن زمان که دل پر مهر خودم را به تو بخشیدم،
و به بی بدیل ترین حادثه زندگی ام مبدل ساختم
چقدر احساسات در من آمده و رفته و چند بار شکسته ام و ناامید شده ام، بلند شده ام یا از نو ساخته ام
نمی دانی و همین شد که فکر کردی کارم چندان اهمیتی نداشته..
نمی دانی در متن چه خاطراتی حضورت را ثبت کرده ام
یا در دل چند پس کوچه، با تو (توی خیالی) قدم زده ام...
چند بار دستانت را گرفته ام یا در تصوراتم با تو در مورد چه اتفاقاتی صحبت کرده ام
نمی دانی ... آن هنگام که نام تو را در تمام زندگی ام ثبت میکردم، خودم را در معرض چه خطر بزرگی قرار داده ام
خطر "دچار شدن"
تو را از کدامین خاطره پاک کنم؟ نقش کدامین لبخند را جایگزین لبخندت کنم؟
تو دیگر ثبت شده ای! در کنار هر بیست معلم، در کنار هر بلند شدن، در کنار هر اجابت دعا، در کنار هر اشک شوق، در کنار هر لبخند مادر...
و تو امروز برای من به اندازه ای آشنایی که گویا در تمام عمر با تو زیسته ام...

۰۶ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۲۹ ۱۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
به رغم آن که نبودی، همیشه پایِ تو ماندم

به رغم آن که نبودی، همیشه پایِ تو ماندم

بگو چرا بنویسم به دفتری که ندارم
هنوز هم غزل از حال بهتری که، ندارم

غم آنچنان نفسم را گرفته‌است که اینک
امید بسته‌ام اما، به ساغری که ندارم

دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندم
هزار نامه به پای کبوتری که، ندارم؟

به رغم آن که نبودی، همیشه پایِ تو ماندم
که سخت مؤمنم اما، به باوری که ندارم

اگرچه بافتنی نیست راه ِتا تو رسیدن
به جز خیال، ولی کار ِدیگری که ندارم

شبیه ابر بهاری، دلم عجیب گرفته
کجاست شانه ی امن ِبرادری که ندارم؟

#سجاد_رشیدی_پور

۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۰۰ ۱۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
سوگند به حق خودم که دوستت دارم

سوگند به حق خودم که دوستت دارم

باری به عزّتت ای سید و مولای من، به راستی سوگند می خورم، اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری، در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم همانند ناله آرزومندان و به درگاهت بانگ بردارم همچون بانگ آنان که خواهان دادرسی هستند و هر آینه به آستانت گریه کنم چونان که مبتلا به فقدان عزیزی می باشند و صدایت می زنم: کجایی ای سرپرست مؤمنان، ای نهایت آرزوی عارفان، ای فریادرس خواهندگان فریادرس، ای محبوب دلهای راستان و ای معبود جهانیان، آیا این چنین است، ای خدای منزّه، و ستوده که در دوزخ بشنوی صدای بنده مسلمانی که برای مخالفتش با دستورات تو زندانی شده و مزه عذابش را به خاطر نافرمانی چشیده و میان درکات دوزخ به علّت جرم و جنایتش محبوس شده، و حال آنکه در درگاهت سخت ناله می زند، همچون ناله آن که آرزومند رحمت توست، و با زبان اهل توحیدت تو را می خواند، و به ربوبیتت به پیشگاهت توسّل می جوید، ای مولای من، چگونه در عذاب بماند و حال آنکه امید به بردباری گذشته ات دارد یا آتش چگونه او را به درد آورد درحالی که بخشش و رحمت تو را آرزو دارد؟! یا چگونه شعله آتش او را بسوزاند درحالی که فریادش را می شنوی و جایش را می بینی؟ ! یا چگونه آتش او را دربر بگیرد و حال آنکه از ناتوانی اش خبر داری؟ ! یا چگونه در طبقات دوزخ به این سو و آن سو کشانده شود درحالی که راستگویی اش را می دانی؟ ! یا چگونه فرشته های عذاب او را با خشم برانند و حال آنکه تو را به پروردگاریت می خواند؟ ! یا چگونه ممکن است بخششت را در آزادی از دوزخ امید داشته باشد و تو او را در آنجا به همان حال واگذاری؟ ! هیهات که چنین معروف نباشد و این گمان به فضل تو نرود و به رفتار با بندگان موحدت که همه احسان و عطا بوده، این معامله شباهت ندارد...
 
 
فرازی از دعای کمیل
 
پ.ن: تو مهربان تر و بزرگوار تر از آنی که پس از آنکه بنده ای را به بارگاهت اذن دخول داده ای، از خود برانی، یا آنگاه که مهر خود را در دلی انداخته ای، زان پس آن دل را به حال خود واگذاری...
 
 [ دانلود طرح با کیفیت اصلی ]

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۳۲ ۴۹ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نخستین سنگِ بنای معبد از فروترین سنگِ شالوده آن فراتر نیست

نخستین سنگِ بنای معبد از فروترین سنگِ شالوده آن فراتر نیست

هر گاه روح تو بر باد سرگردان شود، آنگاه است که تنها و بی یاور، به دیگران آزار می رسانی و نیز به خویشتن!
و از برای این آزار، تو را باید که دَرِ راستکاران را بکوبی و برای چندی پاسخی نشنوی.

همچون دریاست خویشتن خدایی تو
هرگز آلوده نمی شود
تنها دارندگان بال را او مانند اثیر به پرواز در می آورد.
همچون خورشید است خویشتن خداییِ تو
حیله های موش کور او را نمی شناسد، و سوراخ مار را او نمی جوید
اما خویشتن خداییِ تو در هستیِ تو تنها نیست!
پاره ای از تو هنوز انسان است و پاره ای از تو هنوز انسان نیست!
هیکل ناسازِ بی اندامی است که در خوابِ مه آلودی راه می رود و بیداری خود را می جوید
و حال از انسانی که در توست سخن می گویم
زیرا که اوست، نه خویشتنِ خواییِ تو
و نه آن هیکلِ ناساز در میان مِه، که جرم و جزای جرم را می شناسد.


بارها از شما شنیده ام که از کسی که دست به خطایی می زند چنان سخن می گویید که گویی یکی از شما نیست،
ناشناسیست در میانِ شما
که ناخوانده به جهانِ شما پا نهاده است.


ولی من می گویم که حتی پاکان و راستکاران هم
از بالاترین مرتبه ای که دریکایکِ شما هست برتر نمی روند!
پس نابکاران و ناتوانان هم نمی توانند از پائین ترین مرتبه ای که درشماست فروتر بیفتند!
و همچنان که یک برگ زرد نمی شود مگر با دانشِ خاموشِ تمامِ درخت،
خطاکار هم خطایی نمی تواند کرد مگر با اراده پنهانِ همه شما.
شما با هم صف بسته اید و به سوی خویشتنِ خدایی خود گام برمی دارید.
راه شمایید و رونده شما.
و آنگاه که یک از شما از پای می افتد، افتادنش زنهاریست از برای آن ها که از پشتِ سر می آیند تا پای شان به سنگ نگیرد.
آری، و نیز زنهاریست از برای آنها که از پیش رفته اند
و با آن که تیز روتر و استوارتر بوده اند سنگ را از سرِ را ه برنداشته اند!


و این را هم بدانید، هرچند این سخن بر دل تان گرانی کند:
کُشته هم از برای کشته شدنِ خود پاسخ گوست،
و دزد زده هم از برای دزد زدگیِ خود بی تقصیر نیست.
راستکاران از خطای نابکاران بری نیستند،
و پاکدستان دست شان به گناهِ ناپاکان آلوده است.


آری، ای بسا آسیب رسان که از آسیب دیده ستم کشیده است،
و ای بسا بیشتر که محکومان بارِ گناه بی گناهان و آسودگان را به گردن گرفته اند.


شما کی می توانید دادگران را از ستمگران و خوبان را از بدان جدا کنید؟
زیرا که آن ها در برابرِ آفتاب کنارِ یکدیگر ایستاده اند،
همچنان که ریسمانِ سیاه و ریسمانِ سفید به هم تابیده اند.
و هرگاه که ریسمانِ سیاه پاره شود، بافنده تمامِ پارچه را می نگرد، و دستگاهِ بافندگی را هم از نظر دور نمی دارد.


هرگاه یکی از شما بخواهد زنِ بی وفایی را به داوری بکشاند،
اورا باید که دلِ شوهرِ آن زن را هم در ترازو بگذارد و روحش را بیازماید.
و آن که می خواهد تجاوز کننده را تازیانه بزند به درونِ روحِ تجاوز دیده هم نگاهی بیندازد.
و هر گاه یکی از شما بخواهد ناسزایی را بنام ِ حق سزا بدهد و تبر را بر تنه درختِ بدی بزند، زنهار که ریشه های آن را هم بنگرد؛
و راستی را، خواهد دید
که ریشه های خوب و ریشه های بد،
بارور و نابارور،
در دلِ خاموشِ زمین به هم پیچیده اند.


و شما ای داوران که می خواهید دادگر باشید،
چیست داوریِ شما درباره‌ آن کس که تنش شریف است و روحش دزد؟
چیست کیفرِ شما از برای آن کس که تنی را می کُشَد، اما رو حِ خودِ او را دیگران کشته اند؟
و چگونه دنبال می کنید آن کس را که در کردار فریبکار و ستمکار است،
اما برخودِ او نیز فریب و ستم رفته است؟


و چگونه سزا می دهید کسانی را که هم اکنون پشیمانی شان بر گناهشان می چربد؟
مگر پشیمانی همان سزایی نیست که قانون می دهد، و مگر کارِ شما آن نیست که قانون را جاری کنید؟
با این همه شما نمی توانید پشیمانی را بر دلِ بیگناهان حاکم کنید، یا از دلِ گناهکاران بردارید.
او شبانگاهان ناخوانده در را می کوبد، تا مردمان بیدار شوند و بر خود بنگرند.


حال ای شما که می خواهید عدالت را بشناسید،
چه گونه می توانید، مگر آن که هر کاری را در روشنای تمام بنگرید؟
فقط آنگاه است که خواهید دید ایستاده و افتاده یک تن بیش نیست،
که در سایه میانِ شبِ خویشتنِ ناساز و روزِ خویشتنِ خدایی اش خفته است.
و نخستین سنگِ بنای معبد از فروترین سنگِ شالوده آن فراتر نیست.


کتاب: #پیامبر
اثری از: #جبران_خلیل_جبران

۰۷ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۲۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آن لحظه‌ای که تو را به نام می‌نامیدم

آن لحظه‌ای که تو را به نام می‌نامیدم

هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌ای بیافرینم؛
باور کن!
من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.
آن لحظه‌ای که تو را به نام می‌نامیدم.
آن لحظه‌ای که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.
آن لحظه‌ای که در باطل ِ اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه‌ای می‌چرخید.
لحظه‌ی رنگین ِ زنان چای چین
لحظه‌ی فروتن ِ چای خانه‌های گرم، در گذرگاه شب.
لحظه‌ی دست باد بر گیسوان تو
لحظه‌ی نظارت ِ سرسختانه‌ی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظه‌‌های سکوت می‌خواستم.
من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک با پنجره‌های مسدود و تاریک.
دوست داشتن را چون ساده‌ترین جامه‌ی کامل عید کودکان می‌شناختم.
هلیا!
تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر کینه‌توز بطالت را میافرین!
...

#نادر_ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۰ ۲۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
حصار آسمان