حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

#فاضل_نظری

۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست؟

شیر شد هر کس کنارت، خط بکش بر باورش
سکه را این بار برگردان به روی دیگرش

دور خود چرخید، در راه تو هر کس پا گذاشت
دایره فرقی ندارد این سرش با آن سرش

گاه در هر حالتی یکرنگ بودن خوب نیست
مثل تقویمی که با تو زرد شد سر تا سرش

حال تو چون حرکت تقویم سال شمسی است
اولش با روی خوش می آیی اما آخرش

قهر در اوج یکی بودن هم آری ممکن است
مثل روحی که نگنجد در وجود پیکرش

مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست؟
بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش

#جواد_منفرد

۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟

در این دریا، چه می جویند ماهی‌های سرگردان
مرا آزاد می‌خواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی
اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟
خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق
طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم
اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان

#فاضل_نظری

۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ حصار آسمان
درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه

درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه

توی زندگی، آدما با خیلیا حرف می‌زنن، اما با همشون درد و دل نمی‌کن.
درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه. عین این می‌مونه که خودت رو در برابر یکی دیگه خلع سلاح کنی. حالا دیگه آدم بی‌دفاع با یه تلنگر زمین می‌خوره.
واقعیت اینه که همه‌ی حرفا رو نباید گفت، همه‌ی اشکا رو نباید ریخت، اما کسی که تا پای درد و دل کردن می‌ره، یعنی دیگه چیزی واسه‌ی از دست دادن نداره.
 
سخته یه روز، مو به موی خودت رو واسه یه نفر وا کنی، بعد همون یه نفر، کنار بشینه و آب شدنت رو تماشا کنه.

 

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی‌های_احمقانه

  • پی نوشت 1: 

    در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
    مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان
    #فاضل_نظری

  • پی نوشت 2: 
    از انتظار خسته ام
    یا زودتر بیا
    یا به کلیساییان بگو
    ناقوس بزنند که دروغی بیش نبوده ای و
    نجات دهنده در گور خفته است ...
    #رضا_کاظمی

  • خود نوشت:
    ...
    این نوشته ها را جدی نگیرید
    باور کنید پشت این سخن ها، عقل نیست!
    جنون است!

    دلم از دست کسی گرفته 
    که طاقت دیدن یه لحظه ناراحتیشو ندارم، اما
    همه ناراحتیامو میبینه
    درک میکنه
    و میدونه میتونه عاشقانه درستم کنه
    ولی ایستاده و شعله ور شدنم رو تماشا میکنه

  • ...
۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۲ ب.ظ حصار آسمان
دیوونگی

دیوونگی

داشتم کاج هامو از کوچیک به بزرگ مرتب میکردم اما گوشم بحرفای مامان گرم بود.
- دِ آخه دختر این پسره هم تحصیلات داره هم کارش آبرومندانَس ، با اصالته ، مردِ زندگیه ، ظاهرشم که خوبه ، تو دیگه چی میخوای از یه آدم که بشه همسرت؟!
یکی از کاج هارو از تو قفسه برداشتم و دقیق تر لَمسِش کردم ، بدون اینکه برگردم گفتم :
"دیوونگی "
مامان که از حرفم چیزی نفهمیده بود نشست رو تخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.
_ دیوونگی .... از کِی تاحالا دیوونگی شده معیارِ انتخابِ همسر؟!
با بغضی که تو صدام شکسته بود گفتم:
_ از همون وقتی که بخاطر طرز فکرم خیلیا بهم خندیدن ، از همون وقتی که عمو گفت رفتارت بچگونه ست ، از همون وقتی که .....
میدونی مامان ، یجایی از زندگی هست که دیگه حالت با اتفاقای عادی خوب نمیشه ، حالت با یه سرویسِ طلا ، با یه لباسِ پرنسسی قشنگ ، با یه گلدونِ لوکسِ گرون قیمت خوب نمیشه ، یجایی از زندگی به چیزای بیشتر ازین نیاز داری ، به یه آدم که به این کاج ها نگه آت و آشغال ، به یه آدم که از نگات بفهمه الان دلت میخواد یه عالمه بادکنک داشته باشی ، دلت میخواد سٌرسٌره بازی کنی ، لباسای جینگول مینگولٌ گل گلی بپوشی ... یکی که نگه زشته ، نگه در شأن ما نیست ، نگه چرا موزیک باکس گوشیت پر از تصنیف و آهنگایِ سنتیِ ، میدونی مامان من نمیتونم یه زندگی داشته باشم که توش فقط لباس بخرم و غذا درست کنم و هفته ای یه کتاب نخونم ، نقاشی نکشم ، از هرچیزی که بنظرم جذابه عکس نگیرم ، نمیتونم طاقت بیارم اگه همسرمم مثل همه ی آدما بهم بگه چرا از درو دیوار و پنجره های مسخره عکس میگیری. میخوام وقتی یه پنجره ی قشنگ دید وایسته بگه بریم عکس بگیریم؟! وقتی یه کتاب جدید خریدم بگه باهم بخونیم؟! وقتی دلم گرفت بگه نون پنیر درست کنیم بریم امامزاده نذری بدیم؟! وقتی به تونل رسیدیم بگه جیغ بزنیم؟! میدونم رویاییه اما صبر میکنم براش ، واسه وقتی که جیغ بزنم و بگم آخه کی مثِ تو پایه ی دیوونه بازی های منه و اون بخنده و من دلم قَنج بره واسه دیوونگیاش ... خیلی قشنگه نه؟!
سرمو برگردوندم و لبخند زدم
مامان از ذوقِ رویایِ شیرینِ من خوابش برده بود ...

 

#نازنین_عابدین_پور

۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۲ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ حصار آسمان
خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

یادت که نرفته یه نفر اینجا منتظره!
میشه با همدلی این زندگی رو ساخت
فقط کمی دیوونگی میخواد!
ریسک داره اما ارزشش رو داره
من که دیگه انتخابمو کردم
خودتم میدونی بهتره به فکر تغییر نظرم نباشی
اینقدر ازم نخواه دست بکشم
حالا که باعث آخرین امیدم شدی، بزار ببینیم عشق چطور مسئله هامون رو حل میکنه
حالا که اومدی، به حرفام فکر کن
حرفام خالی از منطق نیست
دارم از کسی حرف میزنم که بیقراری دلهای عاشق ما رو دیده
توی تمام لحظات ما حضور داشته
دارم از قدرت و مهربونی همون خدا حرف میزنم
دارم از قدرت دلهای عاشقمون حرف میزنم که وقتی به هم بپیوندن، دیگه هیچ مانعی جلودارش نیست
فقط کافیه بخوای و بهش ایمان داشته باشی
این دعا با یه دل مستجاب نمیشه
دو تا دل میخواد که یکدل شن
همون چادر نماز خوشگلت رو سر کن
ازش بخواه عزیزترین
نمیدونم آخرش چی میشه
اما هر چی بشه، خوب و بد، پاش هستم
اگه خدا با ما باشه که هست، آخرش بد نمیشه!
پس تو هم باش ...
تا دنیا رو زیر و رو کنیم ...
 

  • دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟
    خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

    من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق
    طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

    به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
    همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

    من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم
    اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ حصار آسمان
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

مدتی بود که وقتی صبحا از خواب بیدار میشدم، تا شب موقعی که میخواستم بخوابم، مدام تعدادی از عیبامو پیدا میکردم.
این شده بود کارِ هر روزم.
بعضی از روزا چنتا از عیبامو میدیدم
بعضی از اونا رو میدونستم ولی تا به اون روز به این دید نگاهش نکرده بودم؛
و بعضی دیگه رو اصلا نمی دونستم!
همین شد که بعد از مدتی کلا از خودم بدم اومد
با خودم میگفتم که من دیگه کی ام و این دیگه چه وضعشه!
تا اینکه یه روز طبق عادت همیشگی، یه سری زدم به کتابخونه
از بخش روانشناسی عملی، یه کتاب به نام "تکبر پنهان" نوشته آقای علیرضا پناهیان انتخاب کردم
آره همین آقا پناهیان خودمون که چنتا از فیلماشو توی وبلاگ گذاشتم.
توی مقدمه کتاب به مطالب جالبی برخوردم
نوشته بود که آگاهی انسان به عیوب خودش، هم رده با "زهد" و "شناخت کامل دین" طبقه بندی شده!
و اگر خدا خیر بنده ای رو بخواد، چشمش رو نسبت به عیوب خودش بینا میکنه!
و همچنین از اون به عنوان یکی از بزرگترین نعمات خدا نام برده شده بود
در ادامه متن کتاب نوشته بود که مهمه که انسان عیب هاش رو ببینه، به دو دلیل:
یک اینکه تلاش میکنه تا عیب هاش رو برطرف کنه
دو اینکه دیگه غرور بیجا نداره و میدونه پر از عیبه و همچنین دیگه به دیگرانم سخت نمیگیره چون میدونه اونا هم مثل خودش آدم هستن!
مهم نیست چقدر بتونه عیب هاش رو برطرف کنه. همین که تلاش بکنه، کافیه!
یکی از چیزایی که واقعا منو به تعجب آورد این بود که فهمیدم، خدا اعتراف به گناهانمو شرمندگی بخاطر اونا رو بیشتر از کارهای خیرم دوست داره! و حتی به خاطر این کارم به فرشتگان خودش مباهات میکنه!
قربون خدا برم که حساب کتابش با ماها خیلی فرق داره ...

  • یکی از عیب هام اینه که من به هیچ وجه طاقت پاک بودن رو ندارم! یعنی به محض اینکه احساس پاکی میکنم، چنان غرور بیجایی منو میگیره که دیگه نه میتونم یه دعای خوب داشته باشم و نه مناجات درست و حسابی! داشتم به این فکر میکردم که چ خوب میشه اگر این حال رو نداشتم ولی تا اون موقع عجالتا با همین چند قلم گناه بهتره کنار بیام! چون غرورمو میشکنه و باعث میشه با سرافکندگی و شرمساری برم پیش خدا! و چه خوب گفتن که: گناهی که تو رو اندوهگین کنه، بهتر از کار خیریه که باعث غرورت بشه!
  • یکی دیگه از عیبام این بود که وقتی عصبانی میشم، حرفایی میزنم که بعدا ازش پشیمون میشم. البته قبلا اینطوری نبودم. خب البته با تلاش و پیگیری، این مورد رفع شد.
  • مهمترین عیوب ما، پنهان بودن عیوب ماست! و بدتر از آن وقتی است که عیب های ما پشت سر کارهای خوب پنهان میشوند و ما آنها رو توجیه می کنیم.
  • عنوان از فاضل نظری: یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم / یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ حصار آسمان
پادشاهی که گدایی را هفت بار با صمیمانه ترین حالت به خودش میخواند…

پادشاهی که گدایی را هفت بار با صمیمانه ترین حالت به خودش میخواند…

اوج رحمت خداوند به بنده اش در این آیه پیداست

 
سوره بقره آیه 186:
وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ 

 
در این آیه هفت بار خداوند می گوید خودم…
بی واسطه مهربانی را به اوج می رساند، پادشاهی که گدایی را هفت بار با صمیمانه ترین حالت به خودش میخواند…

  • عِبَادِی ... ای بنده من
  • عَنِّی ... از من
  • فَإِنِّی قَرِیبٌ ... پس من نزدیکم
  • أُجِیبُ ...  اجابت می کنم من
  • إِذَا دَعَانِ ...  وقتی من را می خواند
  • فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی ... پس طلب جواب کنند ازمن
  • وَلْیُؤْمِنُواْ بِی ... در حالی که ایمان دارند به من
  • پس باید ...باید ...باید ...از من طلبِ جواب کنی. این امر است امر موکد... فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی
  • باید از من طلب جواب کنند. آن هم با چه حالی؟ در حالی که به من ایمان داری ... وَ لْیُؤْمِنُواْ بِی
  • ایمان داشته باش که می شنومت. ایمان داشته باش که من نزدیکم به تو ... فَإِنِّی قَرِیبٌ

مطلب برگرفته از پیج Khoda_Official

۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۴ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ حصار آسمان
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

دیگر این ابر بهاری جان باریدن ندارد
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد

این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم

پیش چشمم چون به نرمی میخرامی می خرامی
در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی

نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من

روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم
بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم

ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی

با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان را
تا کجا ها تا کجا ها میکشانی می کشانی

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط
میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ

#حسین_صفا
متن آهنگ #ای_دریغا
#محسن_چاوشی

  • این آهنگ بسیار زیبا را می توانید از این لینک دانلود نمایید.
۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ حصار آسمان
تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

«تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه. فقط کافیه یه بار تجربه‌اش کنی، دیگه هیچ‌وقت از یادت نمی‌ره.»
«یعنی فراموش نمی‌کنی؟»
«محصل که بودم همیشه با یه‌لا پیراهن می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم. بهار و پاییز و زمستون هم برام خیلی مهم نبود. صُبای زمستون صدای مادر رو پشت سرم می‌شنیدم که داد می‌زد: «ذلیل نشده، یه چیزی بپوش برو بیرون، سرما می‌خوری و بدبختیش واسه‌ی منه.»
اینکه چله‌ی زمستون کل مسیر رو یخ بزنم تا به مدرسه برسم برام یه حال دیگه‌ای داشت. اینکه وقتی ازم می‌پرسیدن تو سردت نیست و می‌گفتم نه، بهم اعتماد به نفس می‌داد. از همه مهمتر که توی کلاس سر استفاده از چوب لباسی با کسی دعوام نمی‌شد.
اواخر اردیبهشت بود. هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد که یکی از بستگان از اون ینگه دنیا بعد از مدتها به ایران اومد. کلی دست و دل‌بازی کرده بود و برای همه سوغاتی آورده بود. از توی اون همه هدیه یه کاپشن پلنگی به من رسید. اینکه اون نمی‌دونست من کاپشن نمی‌پوشم خیلی برام مهم نبود، این عجیب بود که دم تابستون چرا کاپشن برای من آورده؟ شلوارکی، مایویی، کاپشن چرا؟ هرچی هم پدر توضیح می‌داد که اون‌ور کره‌ی زمین الان زمستونه من حالیم نمی‌شدم.
با این حال کاپشن چشمم رو گرفته بود. نمونه‌اش رو ندیده بودم. به اندازه‌ی کل لباسای من جیب داشت. یه زیپ داشت از اینور تا اونور. وقتی می‌پوشیدمش حس می‌کردم زیر لحاف کرسی عزیزجون زندونی شدم.
فردای اون روز کاپشن رو پوشیدم و کیفم رو انداختم روی دوشم و از خونه زدم بیرون. صدای مادرم رو می‌شنیدم که می‌گفت: «بچه مگه تو عقلت کمه؟ اینجوری نرو می‌خندن بهت»
با یه ابهت خاصی وارد مدرسه شدم. صغیر و کبیر داشتن نگام می‌کردن و منم از این توی چشم بودن لذت می‌بردم. بعد از صبح‌گاه از جلو نظامای پی‌درپی صف به صف ما رو فرستادن سر کلاس. خیالم راحت بود برای چوب لباسی قرار نیست با کسی دعوا کنم. اون وقت سال از چوب لباسی بی‌استفاده‌تر هم مگه چیزی بود؟
کاپشنم رو آویزون کردم و سر جام نشستم. توی کلاس هر از گاهی چشم می‌نداختم ببینم کاپشنم سر جاشه یا نه؟ سر هر زنگ تفریح هم با کاپشن، اونم زیر افتاب می‌رفتم توی حیاط مدرسه. اون وضعیت برای همه عجیب بود اما وقتی اجازه نمی‌دادم کسی حتی کاپشنم رو امتحان کنه برای همه معلوم بود که به طرز عجیبی خودخواه و جوگیر شدم. منم که بدم نمیومد. کاپشن انقدر جیب داشت که هر زنگ تفریح دستم رو توی یه جیبش می‌کردم و میومدم بیرو
همیشه دو، سه دقیقه مونده به زنگ آخر، همه کیف به دست، پاشنه کشیده آماده‌ی شنیدن یه تقه بودن که گله‌وار بزنن بیرون و معمولا کسی به کسی رحم نمی‌کرد. مثل هر روز به وحشیانه‌ترین حالت ممکن از مدرسه اومدیم بیرون. به خونه که رسیدم یادم افتاد کاپشنم رو بر نداشتم. یخ کرده بودم، حس از دست دادن توانم رو گرفته بود. نمی‌دونم خودم رو چه طوری به مدرسه رسوندم و مثل دیوونه‌ها می‌کوبیدم به در که یکی در رو باز کنه. بابای مدرسه وحشت زده با زیرشلواری اومده بود دم در که ببینه چه خبره؟ لای در که باز شد حیاط رو دویدم و خودم رو به طبقه‌ی اول رسوندم، پله‌ها رو دوتا یکی رد می‌کردم و توی راهرو پیچیدم به سمت آخرین اتاق که کلاس ما بود. با همه‌ی وجود دعا می‌کردم که وقتی در رو باز می‌کنم کاپشنم رو آویزون شده روی دیوار ببینم. به سرعت خودم رو به کلاس رسوندم، با شونه زدم به در و خودم رو انداختم داخل. چندبار چوب لباسی رو نگاه کردم هیچ اثری از کاپشن نبود. حالا صدای نفس‌هام رو می‌شنیدم. دستم رو به میز گرفتم و روی نیمکت نشستم. خسته و ناامید رفتم سراغ وسایل گمشده، اونجا هم نبود. بابای مدرسه بهم دلداری می‌داد که خودم برات پیداش می‌کنم. مرد که گریه نمی‌کنه.
مثل کسی که همه‌ی زندگیش رو باخته توی خیابون سرگردون بودم. من روزها‌ی زیادی مسیر خونه تا مدرسه رو رفته بودم و برگشته بودم. زمستون، پاییز. اما هیچوقت به اندازه‌ی اون بعدازظهر بهاری احساس سرما نکردم. داشتم عرق می‌کردم و می‌لرزیدم. شاید اگه از اول نداشتمش، اون روز انقدر غصه نمی‌خوردم.
*
راهی رو که دو نفره رفتی، سخته تنها برگردی.
کاش هرگز نمی‌دیدمت، اون‌وقت دل کندن ازت اینقدر سخت نبود.»

 

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی_های_احمقانه

۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان