حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۵۰ مطلب با موضوع «قطعه ادبی» ثبت شده است

سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ حصار آسمان
فرصتی برای عشق، زندگی و ... کم است

فرصتی برای عشق، زندگی و ... کم است

سلام.......خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گمشده بر دیوار ...


"حسین پناهی"

۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۶ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ حصار آسمان
بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

" بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند .. "
بزرگ شدم
دیدم ، شنیدم و یاد گرفتم
نه!
آدمها نیش میزنند ...
هر چقدر صمیمی تر، عزیزتر
نیششان سمی تر ...!
یاد گرفتم اعتماد کنم، نیش میخورم
دل ببندم، نیش میخورم
ساده باشم، نیش میخورم
پر احساس باشم، نیش میخورم
آدم ها سنگدلند!
بیرحمند ...
آرام نزدیکت میشوند
محرمت میشوند
عزیزت
همراهت
عشقت میشوند
تا هستند خوبند، مهربانند
اما کافیست خیال رفتن کنند و تو نخواهی!
ساز بزنند و تو نرقصی
آنوقت بیخ همان گلویی را که بارها بوسیده اند
نیش میزنند!
نیشی عمیقُ کشنده
و می روند!
و از همان موقع تا آخر عمرت؛
دردِ بی درمان میشوی
بی سرو سامان میشوی
گلویت ورم میکند
نفس که میکشی تیر میکشد
دستت را رویش که میکشی
تمامش زخم است
نیش است
درد است ...
" بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند .. "

  • پی نوشت: ناچار از رفتن تو نیستی!
    ناچار منم که با تمام دلم به تو دچار شده ام!
    نمیبینی، نمیخواهی ببینی!
    که برای رسیدن به تو چه کارها کرده ام...
    سکوت می کنم تا خدا سخن گوید
    رها می کنم تا خدا هدایت کند
    دست بر می دارم تا خدا دست به کار شود
    به او می سپارم تا آرام شوم
    عشق و ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ مقدس است و ﺣﺮﻣﺖ دارد
    ﻣﻨﻔﻌﺖ ﻧﯿﺴﺖ..
    ﺧﻠﻮﺹ ﺍﺳﺖ..
    ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺷﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ..
    ﺻﻔﺎﯼ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻼ‌ﻫﺖ ﻧﯿﺴﺖ
    الهی!
    ایمان دارم به پایان روزهای سرد و سخت
    ایمان دارم به اجابت تمام دعاهایم
    پس تو هم رهایم مکن !!!
    مگذار قلب شکسته شب زده ام در این تنهایی بمیرد!
    مگذار این احساس، این دل و این حرمت بمیرد!
    آنقدر خسته ام که اگر بگویی تو نیز می روی؛
    میگویم : "دیگر مهم نیست!"
۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
دستِ رابطه در دستانِ توست

دستِ رابطه در دستانِ توست

باید آمدنت
آنقدر بویِ ماندن بدهد
که من
از صد قدمیِ راه
شهر را خبر کنم
در میدانِ شهر باله برقصم
و همه را وادار به خندیدن کنم

باید آنقدر دستانت
محکم دستانم را بگیرد
که مردم خیال کنند
ما به هم چسبیده ایم
و ما در دل بخندیم به دلسوزیشان
و من در دل ذوق کنم
از عاشقیمان

باید قهر کردنمان تازه باشد
من خسته ام از قهرهایِ تکراری
از این قهرهایی باشد که
من با اخم یقه ی پیراهنت را صاف می کنم
تو با لبخند نگاهم می کنی
من باز به کارم ادامه می دهم
و تو یواش در گوشم می گویی :
یقه که کنده شد هیچ
این دل هم از این همه اخم
تکه تکه شد
می شود آشتی کنی؟

باید آنقدر چای دارچین بنوشیم
که دیگر چای فروشِ محله
نامِ چای دارچین را
بگذارد :
چایِ عشق..

باید یاد بگیری
دستِ رابطه در دستانِ توست
یا رهایش می کنی به امانِ روزگار
یا در آغوشش می گیری
نوازشش می کنی
بزرگش می کنی
پیر می شوی به پایش ...


"عادل دانتیسم"

۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

هر چه انسان تر باشیم، زخم ها عمیق تر خواهند بود!
هر چه بیشتر دوست بداریم، بیشتر غصه خواهیم خورد! بیشتر فراق خواهیم کشید! و تنهایی مان بیشتر خواهد شد!
شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند. اما رنج ها داستانش فرق میکند! تا عمق وجود آدمی رخنه میکند! و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. انگار که این خاصیت انسان بودن است!

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
"اوریانا فالاچی"

پی نوشت: شاید ارزششو داشته باشه که با تحمل این درد ها، همچنان انسان بمونیم!

۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
حصار آسمان
جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ حصار آسمان
ما دیر رسیدیم به هم

ما دیر رسیدیم به هم

ما دیر رسیدیم به هم
خیلی دیر
آنقدر که پاهایم برای رسیدن به تو
می دود اما نمی رسد
دستانم
دل آشفتگی هایم را
در دل شب تاب می دهد
تا آرام گیرم

چشمانم
همیشه نگران احساس توست
و طفلک دلم
مدام غم دوست داشتنت را
به جان می خرد

نازنینم
کمی از مهرت را برای من نگه دار
من تمام جانم را
برایت کنار گذاشته ام

"سارا قبادی"
 شانه هایم گل داده اند

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۴ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

دریافتم که دوستم داری
پس عاشقت شدم
گام به گام با تکیه بر خدای مهربانی ها جلو آمدم
و گفتم که دوستت دارم...

آن شب
به هنگام نماز مغرب بود
و خدایی که همیشه شاهد اشک هایم هست نیز بود
غربت چشمانت مرا آواره کرده بود
خواستم دلی را به دریای دوست داشتنت بزنم
در سکوت و ترس خود گم شده بودم
فقط اذن میخواستم...
فقط گریستم و گریستم

گفتم با خدای خود راز دلی خونین را
از بد عهدی روزگار
از تلخی روزهای زندگی
گفتم و گفتم
اذن گرفتم که آیا دوستت بدارم یا نه
و خدا اذن به محبت داد...

از آن روز
دیگر نه شب برایم معنا داشت
نه روز
روز و شبم تو بودی
نه خنده برایم معنا داشت و نه گریه
خنده ام شادمانی تو
و گریه ام بغض تو بود

دست برداشتم از هر چه بود
و نظر افکندم بر آنچه که هست
از تمام هست و نیست
تو تمام هست بودی و نبود تو تمام نیست

عاشق نبودم، به افتخارت، شدم!
وفادار نبودم، به حرمتت، شدم!
مهربان نبودم، مهربانم خواندی، و زان پس، شدم!

انتخابت کردم
تا تو تمام هست ها و نیست هایی باشی
که با بودنت، نیست میشوند
تا تو به جای تمام آن هست ها و نیست ها
این بار باشی...

ماندی
عاشق تر شدم
عاشق تر و عاشق تر
عقل میگفت نه، نشدنی، محال!
دل میگفت، راه، مجال، کمال، خدا!

دلایل دل برتری داشت بر فرضیاتِ عقل
عقل شکست خورد و دل؛
با تو تنها شد...

تو میگفتی و میشنید
تو دل می دادی و دل می داد
عشوه می آمدی و میخرید

از جمله کائنات
تنها تو بودی و تو
روز بی نام تو طلوع نمیکرد
شب بی یاد تو شروع نمیشد
خوشید بی دلتنگی تو، غروب نمیکرد

خورشیدم، ماهم، ستارگانم، عشقم، زندگی ام، دار و ندارم
شد "تو"...

اما سپس دور شدی
خواستی دور کنی
عشق را
دل را
من را

خواستی تو را بد بپندارم
بد گفتی، سخت گفتی، خرده گرفتی
نشد!

خواستی دلایل عشق را زیر سوال ببری
بگویی عادت است، هوس است، تلقین است...
اما عشق همچنان پرفروز بود
دلایلت شکست خورد
و عشق درخشان تر در نظرت آمد

خواستی دور شوم
کور شوم
نبینم و نشنوم
دور شدی، یک ماه
دو ماه...
سه ماه!
نه دور شدم، نه کور شدم، نه عشق از نفس افتاد
باز سردرگم شکستی دیگر...

خواستی غرور را به بازی بگیری
تا مردانگی ام مانع عشق شود
و راضی به رفتن...
غرور راضی به رفتن شد
و مردانگی ام به پای عشق تو ایستاد

فکر کردی غرور ندارم، مرد نیستم...
خواستی لهم کنی
تلاش هر روزم را منجر به شکست بنمایانی
نشد!
چون هر روز این من بودم
که رو در روی تمام سختی ها قد علم کرده بودم...
و با یک دست در گریبان ناامیدی
و با دست دیگر در گریبان سختی های راهت
تاب آوردم و ادامه دادم

نبودنت دلگیرم کرد
اینکه قراری بود و تو باشی
اما نبودی و نیستی
بد عهدی تو از عالم و آدم بیزارم کرد

من در اوج اطمینان بودم و تو؛
تردید کردی!
در این عشق
تنهایم گذاشتی
و رفتی...
و این در حالی بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد
دلتنگی ام
غربت ام
عشقم
و تو در روزگارم

خواستی حقیرم کنی، شاید کوچکم کنی، چه بسا گمم کنی...!
نشد! نشد! نشد!

خواستی از دَرِ صلح درآیی
مرا با سخن های عاشقانه
راضی به تنهایی شاعرانه ام کنی...
راضی به زندگی خوش و خوابی خوشتر با کسی دیگر...
راضی نشد!
دلی که به پای تو مانده بود
از هر چه غیر تو بود، بیزاز بود...

و اما سخنان عاشقانه ات؛
سخنانت چون روغنی که به پای چراغ ریخته میشود
به پای عشق ریخته شد
و دوباره قد علم کرد
دیدی نشد که نشد!

و اینجا بود که تیر آخرت را رها کردی
که دلِ عاشقِ تنهایِ خود را بشکنی
فهمیدی اگه دلشکسته شوم
شاید رهایت کنم
غرورم بازگردد

و با این امید، تبر زدی!
تبر زدی...
تبر زدی...
تبر زدی...
"هر چه زدی، تیغه به شریان نرسید"

تبر کند شد
خسته شدی
دیدی نشد؟!

به مفلوک ترین سلاحِ هستی
یعنی بی اعتنایی روی آوردی
بی اعتنا شدی
هر چه گفتم، نشنیدی
هر چه اصرار کردم، ندیدی
صلابت عشق را به سخره گرفتی


جواب من را ندادی
و نه جواب عشق را
و نه جواب دلتنگی های همیشگی ام را
جواب خوبی نبود، بی جوابی...

آیا میدانی؟
که باز هم نشد!
نشد که دست از تو بردارم

دلم شکست، غرورم رفت
تنم زیر بار این شکست؛
به شدت بی منتهای تیرگی شب
کاست و نیست شد..
آرزوهایم بر باد رفت
عشقم در دیار بی کسان رها شد
بی همدم و بی سر پناه

پناه پشتِ پناه
رو به سوی خالقی آوردم
که تنها تکیه گاهم بود
اذن به صبر داد
اذن به ماندن

کجایی که ببینی نشد؟!
نشد که دست از دوست داشتنت بردارم
نشد که سنگدل شوم، نفرین کنم، فراموشکار و بی وفا
نشد....
آه نشد...

تو رفتی
به خیال اینکه
دیگر از من
ردی در گذشته هایت نیست...

و من تنها کسی هستم
که میداند، خدا رد مرا
در تمام روزگارت جا خواهد گذاشت

بنگر، از حرمت و عظمت عشق
چیزی کاسته شد؟
تو خود را کاستی
و عشق را که پناهگاهی چون خدا بود
هیچگاه کاسته نخواهد شد

باور ندارم کسی
اینقدر سنگ دلانه
که تو به نابودی من برخواستی
به نابودی احدی برخواسته باشد...

هر کسی را به گناهی آزارند
من را به چه گناهی آزردی؟
به گناهِ بی گناهی؟

کجایی که ببینی این عشق
برتر از هر عشق وانفسای دیگر است...
هر چه کردی، نشد!


به حرمت عشق
به حرمت روزگار رفته
به حرمت دلی شکسته
به خاطر یک شب از آن عاشقانه ها...
بازگرد و ببین
که تمام دنیای منی

پس از همه اینها
آیا میدانی؟
که هنوز دوستت دارم...

دیگر پس از این سخن
به کدامین سخن
در کدامین دل
ایمان خواهی آورد؟!

پس از شکست این عشق
به کدامین عشق و با کدامین حرمت
مجال شکفتن در دلت خواهی داد؟

آن عاشقان سینه چاکت
که مرا به خاطر آنان واگذاردی
به کدامین توان
در پیشگاه خدایت
وقتی من نیز حضور دارم
ادعای عاشقی خواهند کرد؟

پس از پژمردن این احساس
دیگر کدامین احساس
در آشیانه قلبت
خواهد شکفت؟

ترازوی خدا دقیق است، دقیق...
روزگاری هست
که عشق های سرسری و دنیایی و ماتِ در گرو مانده
مخذول و خار شوند
سبک شوند
آنقدر که باد آنها را ببرد
اما سنگین ها می مانند
تا قضاوتی درست
آنان را به جایگاه واقعی شان برساند

گفتم و گفتم
گلایه کردم و صحبت دلگیری
اما اهل دلی باید
تا از میان خوشه های گفتارم
دانه عشق را دریابد
بوی محبت را استشمام کند
و اشتیاق پیوستن دوباره من و تو را بجوید

تو خود ناخدا شو
از دریایی که رفتی، بازا
راه به سوی من آسان است
بی خطر و استوار
مقصد نمایان و در انتهای آن
دلی ست که بودنت را به تمامی جانش میخواهد
شتاب کن!

راهِ من به سوی تو
راهیست بی بازگشت
مرا جویا باش
و اینقدر کم تصور مکن...

نخواستی به کرانه های دلم سری بزنی
اما این بار بخواه
تو هر چه باشی
هر که باشی
جایی در این دل خواهی داشت
که کسی را یارای گرفتنش نیست

برگرد و ببین؛
نبودنت یعنی چه
دلتنگی یعنی کدام سوی آسمان
خستگی یعنی چه حجم از توان
شکستن یعنی معنای کدام قلب
عشق یعنی کدامین احساسِ غریب در کدامین قلبِ غربت

تا باور کنی دوستت دارم
همینجا منتظرت خواهم ایستاد
درست سَرِ قول و قرارهایمان
سَرِ دوست داشتنت
 تنها، بی کس، غریب، ولی باوفا، با حرمت، عاشق و مهربان

دلگیرم بانو...
بانوی شب های مهتابی
و تو میدانی درمانش یعنی چه
درمان یعنی بازآمدن تو، از آنسوی افق
وقتی دلتنگی ، به بالاترین حد خود در آسمانِ دل رسیده باشد


"حصار آسمان"


  • بازنشر شده




۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
رفتن واژه ی تلخی ست

رفتن واژه ی تلخی ست

رفتن واژه ی تلخی ست
حقیقتی زهرآگین
فرود دشنه
پی در پی
بر پیکره ی دوستت دارمها
هرگز تبرئه ای نیست
آنکه را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست
و دلی را که پژمرد
و تو چه میدانی از دلی که
دیگر برای کسی نمی تپد
تنگ نمی شود
به لرزه نمی افتد
و تنها چیزی که به یاد خواهد آورد
خاطره رفتنی و بی وفایی ای بی رحمانه است
کوهسار ها سرد و خشک
و جنگلها برهوت خواهند شد
قتل احساس را چه کسی نشانمان داد؟
چه شد که ندانستیم
مرگ قلب ها، بسیار غمین تر از مرگ تن هاست
یادت باشد دوست من
این را از درد کشیده ای بشنو
"هرگاه به کسی گفتی "دوستت دارم"
هرگز و هرگز او را ترک مکن
مگر آنکه قصد جانش را کرده باشی
تو در برابر او، دلش، احساسش، خدایش، روزگارش، خوب و بد شدنش مسئولی
و این را خوب به یادت بسپار"
دوست داشتن، مسئولیت سنگینی ست
باید پا به پایش بیایی
با خوب و بدش بسازی
او را همیشه دوست بداری
آرزو میکنم آنقدر لیاقت داشته باشی که
عاشق شوی
و بعد از آن
آنقدر شجاعت داشته باشی
که بگویی دوستت دارم
و بعد
آنقدر محبت و وجدان داشته باشی
که در خوبی و بدی او را همراهی کنی
و سپس
آنقدر سعادت داشته باشی
که پایدارترین عشق جهان را رقم بزنی
از قلبت شروع کن
پاک که باشد
لیاقتش را پیدا میکنی
شروع کن...


"حصار آسمان"

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دل سوخته

دل سوخته

برای خانه سوخته
باز شاید بشود
خانه یی بنا کرد
دل سوخته را بگو چه کنیم؟

"نادر ابراهیمی"
کتاب: آتش بدون دود جلد هفتم

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
حصار آسمان امن است

حصار آسمان امن است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۱۱ نظر
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در عشق من تردیدی نداشته باش

در عشق من تردیدی نداشته باش

می توانی ستارگان را انکار کنی
می توانی حرکت خورشید را انکار کنی
می توانی حقیقت را دروغ بخوانی
در عشق من اما ، تردیدی نداشته باش

"ویلیام شکسپیر"

  • پی نوشت: یاد این بند از این ترانه افتادم که میگه:
    سر بچرخونی، مسیر روبروت رو باختی
    از پل تردید با قلبت گذر کن، با خودت

    تردید - سیاوش قمیشی
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان