حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بی وفا» ثبت شده است

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
قسمت ما نشد این عشق، حلالت باشد!

قسمت ما نشد این عشق، حلالت باشد!

فکر کن قهوه بنوشی، ته فالت باشد
بعد از این دیدن او فرض محالت باشد

از خدا ساده بپرسی که تو اصلا هستی!؟
گریه ات باعث تکرار سوالت باشد

چمدان پر بکنی، خاطره ها را ببری
عکسهایش همه عمر وبالت باشد

روز و شب قصه ببافی که تو را می خواهد
باز پیچیده ترین شکل خیالت باشد

توی تنهایی خود فکر مسکن باشی
قرص اعصاب فقط چاره ی حالت باشد
...

"ای که از کوچه معشوقه ما می گذری"
قسمت ما نشد این عشق، حلالت باشد!


"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان

کاش دلتو نشکسته بودم...

۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا
با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من
 مُردم، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است
رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد!

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

دایی جان ناپلئون سریالی نام آشناست. حتما خیلی هاتان هم دیده اید.
قسمت پایانی اش یک سکانس دارد در آن عمو اسدالله دارد برای سعید از زن سابقش می گوید.
و اینکه چطور زنش با عبدالقادر بغدادی رفت و او را تنها گذاشت...

اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج…
اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست میشه، اما روح آدم تو کارخونه دنیا.
اسدلله میرزا: تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟
سعید: یه چیزایی میدونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.
اسدلله میرزا: به همین سادگی؟! زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

اسدلله میرزا: من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.
سعید: عاشق کی؟
اسدلله میرزا: یه قوم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…
عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشونو عاشق هم می کنن.
از بس به شوخی اون به این میگه عروس من. این به پسر اون میگه داماد من.
همین جور هی تو گوش آدم فرو می کنن. بعد به سن عاشق شدن که میرسی، میبینی عاشق همون عروس بابا ننت شدی.
اما همین بابا ننه ها وقتی فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

اسدلله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم دار تر!
 منتها ما از رو نرفتیم. اونقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتارو به هم بدن.

اسدلله میرزا: دو سال تموم حتا فکر یه زن دیگم به کلم نیافتاد.
دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگری برای من تو وجود اون زن بود.
خود اونم یه سالی ظاهرا با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟
اسدلله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر شیرین بود که می خواستم بخورمش.
اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش…
حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد.
فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می اومدم خونه و جای دیگه نمی رفتم
زنم خیال می کرد جایی ندارم که بردم!
اگه به زن دیگه ای نگاه نمی کردم، خیال می کرد عرضه ندارم!
یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ [عکس یه عرب]

سعید: همین دوستتون.
اسدلله میرزا: همیشه بهت گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده من بود…
سعید: نجات دهنده شما؟
اسدلله میرزا: بله، نجات دهنده من…
تصدقت بشم من.

اسدلله میرزا: زن من با همین عرب نتراشیده نکره گذاشت فرار کرد!!
سعید: فرار کرد؟
اسدلله میرزا: اوهوم…
سعید: شما هیچ کاری نکردید؟
اسدلله میرزا: طلاقش دادم…
رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد!

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین، گذاشتین جلو چشمتون؟
اسدلله میرزا: تو هنوز بچه ای…
اگر تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه که جون داره از تنت در میره
یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش از ستاره های سینمام خوشگل تر میاد!
عبدالقادر کهیر المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل تره!

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟
اسدلله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت!
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار!
من با نهار حتا پیازچه هم نمی خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می خورد!
من شعر سعدی می خوندم، عبدالقادر آروغ می زد…
اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش!
من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف…
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود!
دست به سفرش محشر بود!
یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو…

سعید: عمو اسدلله، چرا اینارو برا من تعریف کردی؟
اسدلله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعدا خودت خواه نا خواه می فهمی، میخوام زود تر به تو بفهمونم…
سعید: یعنی میخواین بگین لیلی هم مثله…
اسدلله میرزا: … نه نه نه همچین مقصودی نداشتم. فقط می خواستم بگم
اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی!
اگر قرار باشه یه روزی بخاطر عبدالقادر بغدادی یا موصلی ولت کنه، چه بهتر که از الان با پوری بره!
عشق تو بزرگتر از همه عشقاست. من شک ندارم.
"برای این که اولین عشق توئه"

اسدلله میرزا: ام یه چیزی بهت بگم.
اینجا لیلی خیلی مهم نیست!
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!
این مرز مرد شدنه!

ایرج پزشکزاد - دایی جان ناپلئون

۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۹ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تلاش برای مرگ یک عشق

تلاش برای مرگ یک عشق

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۱۳ نظر
حصار آسمان
جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ حصار آسمان
الهی به امید تو

الهی به امید تو

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۸ ۱ نظر
حصار آسمان
چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
رفتن واژه ی تلخی ست

رفتن واژه ی تلخی ست

رفتن واژه ی تلخی ست
حقیقتی زهرآگین
فرود دشنه
پی در پی
بر پیکره ی دوستت دارمها
هرگز تبرئه ای نیست
آنکه را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست
و دلی را که پژمرد
و تو چه میدانی از دلی که
دیگر برای کسی نمی تپد
تنگ نمی شود
به لرزه نمی افتد
و تنها چیزی که به یاد خواهد آورد
خاطره رفتنی و بی وفایی ای بی رحمانه است
کوهسار ها سرد و خشک
و جنگلها برهوت خواهند شد
قتل احساس را چه کسی نشانمان داد؟
چه شد که ندانستیم
مرگ قلب ها، بسیار غمین تر از مرگ تن هاست
یادت باشد دوست من
این را از درد کشیده ای بشنو
"هرگاه به کسی گفتی "دوستت دارم"
هرگز و هرگز او را ترک مکن
مگر آنکه قصد جانش را کرده باشی
تو در برابر او، دلش، احساسش، خدایش، روزگارش، خوب و بد شدنش مسئولی
و این را خوب به یادت بسپار"
دوست داشتن، مسئولیت سنگینی ست
باید پا به پایش بیایی
با خوب و بدش بسازی
او را همیشه دوست بداری
آرزو میکنم آنقدر لیاقت داشته باشی که
عاشق شوی
و بعد از آن
آنقدر شجاعت داشته باشی
که بگویی دوستت دارم
و بعد
آنقدر محبت و وجدان داشته باشی
که در خوبی و بدی او را همراهی کنی
و سپس
آنقدر سعادت داشته باشی
که پایدارترین عشق جهان را رقم بزنی
از قلبت شروع کن
پاک که باشد
لیاقتش را پیدا میکنی
شروع کن...


"حصار آسمان"

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد

بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد

همه از دروغ متنفرند
همه از بی وفایی بیزارند
همه عشق واقعی را می ستایند
همه از دنیا طلبی و پول پرستی و شهوت و شهرت فرار میکنند
همه قابیل را خطاکار میدانند
همه منتظر ظهورند
همه سینه چاک اهل بیت اند
همه نماز شب میخوانند
همه دزدی را حرام و ریا را زشت میشمارند
همه از خود گذشتگی را دوست دارند و آماده اند تا فرصتش پیش بیاید
همه حیا را گوهر باارزش آدمی میدانند
و از چشم های با حیا تقدیر ها میکنند
همه مهربانی را دوست دارند
میخواهند برای کودکان بی سرپرست، پدری و مادری کنند
به گنجشک ها غذا دهند
به یا کریم ها پناه دهند
به پروانه ها خیره شوند
چمن های تازه درآمده را نوازش کنند
درختان را در آغوش گیرند
هیچ یتیمِ درماندهِ فقیرِ بی پناهِ دردمندی در جهان باقی نماند
همه را ببخشند
سربلند و پاکدامن و موفق و "خوشبخت" باشد
اما حاضر نیستند لحظه ای را درنگ کنند و به نوای نسیم گوش دهند
حاضر نیستند اندکی وقت بگذارند تا با وفا، عاشق، پاک دامن، صادق، مهربان، فداکار، دلسوز و با معرفت باشند
و با خود بیندیشند که وقتی همه میمیریم و به سوی خداوندگار یکتا بازمیگردیم؛
دیگر چه جای عجله؟ چقدر دنیا پرستی؟ چقدر بی رحمی و قساوت؟
چرا اجازه نمیدهند فطرت پاک خدا که در درونشان به ودیعه گذاشته شده، خود را به همان اصلی که از آن آمده برساند؟
چرا برای شاد کردن یکدیگر فرصتی ایجاد نمیکنند؟
چرا وقتی عشق، وفا، مهربانی، صداقت، پاکدامنی، حیا و ایثار را دوست دارند، حتی گامی در جهت آنها بر نمیدارند؟
زندگی لحظه ایست و قبل و بعد ندارد
چرا که هر چه گذشت، دیگر باز نمیگردد و آنچه نیامده، ممکن است هرگز نیاید...
تنها همین لحظه است که میتوانی آن را آن طور که "باید" بسازی
تا بتوانی به تمام آنچه دوست داری، جامه عمل بپوشانی
تا فردا و فرداها حسرت گذشته هایت را نخوری و مهربانی و عشق را در همه وجودت پرورانده باشی
آیینه خدا که باشی، خداگونه رفتار خواهی کرد
می بخشی، عشق می ورزی، دوست داری، دلی را نمیشکنی
چشمی را گریان نخواهی کرد، به هیچ کس شری نخواهی رساند
و هیچ کس را در آنچه هست، متوقف نخواهی ساخت
زندگی یعنی همین!
اگر خوشبخت نیستی، بدان که فرصت هایت را برای عشق، مهربانی، صداقت، پاکدامنی، ایثار، دوست داشتن و محبت باخته ای
هنوز هم دیر نیست
بازگرد...
بازگرد به اصل خود
به فطرتی که خدا را در همه جا می جوید
حتی در برگی زرد و دستی پینه بسته و آجری لق در بالای سر دیواری خرابه!
برگرد و با اطمینان برگرد
بدان که میتوانی "انسان" باشی نه "آدم"
"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست"
هنری که خالق مهربانت در تو به ودیعه گذاشته را هویدا ساز
نگران فردا نباش
زیرا که تو دنیایت را زیادی جدی گرفته ای!
رسیدنی در کار نیست
تنها چیزی که به قطع یقین بدان خواهی رسید، ابتدا مرگ و سپس خداست
که همه بدان خواهند رسید
بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد


"حصار آسمان"

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ب.ظ حصار آسمان
به رسم وفا

به رسم وفا

باید اشک بریزم
و جمع کنم برای روز مبادا
روزی که نیاز شد باورهایم را بشویم
و تردیدها را بزدایم

ادامه مطلب...
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۱ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
شب جدایی

شب جدایی

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی

ادامه مطلب...
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان