حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «راز نهان» ثبت شده است

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
انا عند القلوب المنکسره

انا عند القلوب المنکسره

لطف کنین این متن رو با دقت بخونین:

دو کس کشتی ای میگیرند یا نبردی میکنند
از آن دو کس، هر که مغلوب و شکسته شد؛
حق با اوست! نه با آن غالب!
زیرا که : انا عند القلوب المنکسره ( من نزد قلب های شکسته هستم )!

"مقالات شمس"

همه ما قبول داریم که مسافریم و روزی از این دنیا خواهیم رفت. هر مسافر باید از یه مسیری حرکت کنه تا به مقصد برسه. مقصد ما مسافر ها کجاست؟ کاملا واضحه. انا لله و انا الیه راجعون. ما قراره به سمت خدا بازگردیم. او ما رو خلق کرده و تنها او ما رو میپذیره. ما باید دوباره در خدا حل بشیم.

منتها تا ناخالصی در وجودمون هست، نمیتونیم! باید این ناخالصی ها رو پاک کنیم. در دنیا، در سکرات موت، در عالم قبر، در عالم برزخ، در عالم قیامت. همه این مراحل برای پاک شدن ماست. برای خالص شدن ما! وقتی پاک شدیم، اون وقت میتونیم در خدا حل بشیم و با خدا یکی بشیم.

خب حالا که مقصد مشخصه، هر مسافر عاقلی، راهی رو انتخاب میکنه که نزدیکتر باشه. خود قرآن راه های زیادی رو نام برده و ما باید کوتاه ترین راه رو انتخاب کنیم. البته باید به یاد داشته باشیم که نزدیکترین راه، قطعا آسان ترین راه هم نیست! بلکه سخت ترین راهه!

وقتی خدای مهربان عده ای رو به عنوان مقربان خودش معرفی میکنه، باید بدونیم اخلاق اونها، رفتار اونها میتونه سبب تقرب ما به خدا و در نهایت رسیدنمون به خدا باشه. چنانکه قرآن کریم میفرماید:
ثُمَّ دَنیٍ فَتَدَلَّی فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ اَدْنَی؛ «سپس نزدیک تر و نزدیک تر شد، تا آنکه فاصله او [با پیامبر] به اندازه فاصله دو کمان یا کم تر بود.»

از گفتار معصومین راه تقرب به خدا به دو قسمت تقسیم شده. یکی راهی به سمت بالا و دیگری راهی به سمت پایینه! اگر خدای سبحان جهتی می داشت، در عرش بود و در فرش نبود، در افلاک بود و در خاک نبود، انسان فکر می کرد که نزدیک ترین راه همون بالا رفتنه! خیلی باید علم داشته باشن، خیلی کمال داشته باشن، خیلی ولایت داشته باشن، خیلی اخلاص داشته باشن تا بالا برن و به خدا نزدیک بشن. اگر تنها راه نزدیکی به خدا همون راه بالا بود، باید اون راه بالا را شناسائی کرد و پیمود؛ منتها خدا جهتی نداره! در همه جهت ها و مکان هاست. خدا هم در عرش هست و هم در فرش!

تنها راه قُرب اِلَی الله و مشاهده خدا این نیست که انسان عالم ترین، عاقل ترین، کامل ترین، عابد ترین انسانها باشه! اگر اون راه رو طی کرد، خُب خیلی از کمالات نصیبش میشه؛ اون البته اَقرَبُ الطُرُقه؛ ولی یک راه پائین هم داره! یه راه برجسته، یه راه فروتنی! اون راه برجسته نصیب هر کسی نمیشه. انبیاء هستن، اولیاء هستن، معصومان هستن، مرسلین هستن؛ اینها اون راه برجسته را طی میکنن؛ امّا راه پائین راه تواضعه و دل شکستگی و فروتنی و ...

پس کلا دو راه هست! یا انسان به سمت خدا تقرب پیدا میکنه، یا خدا به سمت انسان تنزل پیدا میکنه! یا انسان میهمان خدا میشه یا میزبان او! اهمیت میزبانی از میهمان بودن کمتر نیست! شاید حتی بیشتر هم باشه! چون در میزبانی، این خداست که با تمام ابهت و جبروتش به سمت بنده خودش میره! حتما این بنده چیزی در خور توجه داره که لایق میزبانی شده! اگر کسی دلش شکست و از همه جا ناامید شد، اون میتونه یه پناهگاهی رو شناسائی کنه و خودشو توش جا بده! که «کَلِمَةُ لا إله إلا الله حصنی؛ کلمه لا اله الاّ الله، دژ نفوذ ناپذیر من است.»

اگر کسی دل شکسته داشت، این رو بدونه که میتونه میزبانی خدا رو به عهده بگیره! اگر دلشکسته شدی، بدون که برای میزبانی خدا انتخاب شدی. ما که توان راه بالا پیمودن رو نداریم! پس نزدیک ترین راه برای ما همون "قلب شکسته" ست که نصیب خیلی ها میشه. قدرش رو بدون اگه دلی شکسته داری. دلت رو با یاد خدا آروم کن!

اینکه میگن [اَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ اِذَا دَعَاهُ وَ یکْشِفُ السُّوء] نه یعنی وقتی مضطر شدی، اَمَّن یُجیبُ بخون! ما هر وقت مشکلی داریم، أمَّن یُجیبُ می خونیم. معنای آیه که این نیست! معنای آیه اینه که وقتی مضطر شدی، بگو: [یا اَلله]، جواب می گیری. برای اینکه مضطر رو فقط اون جواب میده! کسی که همه راهها به روش بسته شد، اون جوابشو میده! چون آدم وقتی مضطر شد، موحّد خوبی هم میشه. چون براش ثابت میشه که از هیچ کسی کاری ساخته نیست!

۱۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


"حافظ"
غزل 226

ادامه مطلب...
۰۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایش، ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی


"حافظ"
غزل 476

ادامه مطلب...
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید

ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست


"فاضل نظری"

۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

دریافتم که دوستم داری
پس عاشقت شدم
گام به گام با تکیه بر خدای مهربانی ها جلو آمدم
و گفتم که دوستت دارم...

آن شب
به هنگام نماز مغرب بود
و خدایی که همیشه شاهد اشک هایم هست نیز بود
غربت چشمانت مرا آواره کرده بود
خواستم دلی را به دریای دوست داشتنت بزنم
در سکوت و ترس خود گم شده بودم
فقط اذن میخواستم...
فقط گریستم و گریستم

گفتم با خدای خود راز دلی خونین را
از بد عهدی روزگار
از تلخی روزهای زندگی
گفتم و گفتم
اذن گرفتم که آیا دوستت بدارم یا نه
و خدا اذن به محبت داد...

از آن روز
دیگر نه شب برایم معنا داشت
نه روز
روز و شبم تو بودی
نه خنده برایم معنا داشت و نه گریه
خنده ام شادمانی تو
و گریه ام بغض تو بود

دست برداشتم از هر چه بود
و نظر افکندم بر آنچه که هست
از تمام هست و نیست
تو تمام هست بودی و نبود تو تمام نیست

عاشق نبودم، به افتخارت، شدم!
وفادار نبودم، به حرمتت، شدم!
مهربان نبودم، مهربانم خواندی، و زان پس، شدم!

انتخابت کردم
تا تو تمام هست ها و نیست هایی باشی
که با بودنت، نیست میشوند
تا تو به جای تمام آن هست ها و نیست ها
این بار باشی...

ماندی
عاشق تر شدم
عاشق تر و عاشق تر
عقل میگفت نه، نشدنی، محال!
دل میگفت، راه، مجال، کمال، خدا!

دلایل دل برتری داشت بر فرضیاتِ عقل
عقل شکست خورد و دل؛
با تو تنها شد...

تو میگفتی و میشنید
تو دل می دادی و دل می داد
عشوه می آمدی و میخرید

از جمله کائنات
تنها تو بودی و تو
روز بی نام تو طلوع نمیکرد
شب بی یاد تو شروع نمیشد
خوشید بی دلتنگی تو، غروب نمیکرد

خورشیدم، ماهم، ستارگانم، عشقم، زندگی ام، دار و ندارم
شد "تو"...

اما سپس دور شدی
خواستی دور کنی
عشق را
دل را
من را

خواستی تو را بد بپندارم
بد گفتی، سخت گفتی، خرده گرفتی
نشد!

خواستی دلایل عشق را زیر سوال ببری
بگویی عادت است، هوس است، تلقین است...
اما عشق همچنان پرفروز بود
دلایلت شکست خورد
و عشق درخشان تر در نظرت آمد

خواستی دور شوم
کور شوم
نبینم و نشنوم
دور شدی، یک ماه
دو ماه...
سه ماه!
نه دور شدم، نه کور شدم، نه عشق از نفس افتاد
باز سردرگم شکستی دیگر...

خواستی غرور را به بازی بگیری
تا مردانگی ام مانع عشق شود
و راضی به رفتن...
غرور راضی به رفتن شد
و مردانگی ام به پای عشق تو ایستاد

فکر کردی غرور ندارم، مرد نیستم...
خواستی لهم کنی
تلاش هر روزم را منجر به شکست بنمایانی
نشد!
چون هر روز این من بودم
که رو در روی تمام سختی ها قد علم کرده بودم...
و با یک دست در گریبان ناامیدی
و با دست دیگر در گریبان سختی های راهت
تاب آوردم و ادامه دادم

نبودنت دلگیرم کرد
اینکه قراری بود و تو باشی
اما نبودی و نیستی
بد عهدی تو از عالم و آدم بیزارم کرد

من در اوج اطمینان بودم و تو؛
تردید کردی!
در این عشق
تنهایم گذاشتی
و رفتی...
و این در حالی بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد
دلتنگی ام
غربت ام
عشقم
و تو در روزگارم

خواستی حقیرم کنی، شاید کوچکم کنی، چه بسا گمم کنی...!
نشد! نشد! نشد!

خواستی از دَرِ صلح درآیی
مرا با سخن های عاشقانه
راضی به تنهایی شاعرانه ام کنی...
راضی به زندگی خوش و خوابی خوشتر با کسی دیگر...
راضی نشد!
دلی که به پای تو مانده بود
از هر چه غیر تو بود، بیزاز بود...

و اما سخنان عاشقانه ات؛
سخنانت چون روغنی که به پای چراغ ریخته میشود
به پای عشق ریخته شد
و دوباره قد علم کرد
دیدی نشد که نشد!

و اینجا بود که تیر آخرت را رها کردی
که دلِ عاشقِ تنهایِ خود را بشکنی
فهمیدی اگه دلشکسته شوم
شاید رهایت کنم
غرورم بازگردد

و با این امید، تبر زدی!
تبر زدی...
تبر زدی...
تبر زدی...
"هر چه زدی، تیغه به شریان نرسید"

تبر کند شد
خسته شدی
دیدی نشد؟!

به مفلوک ترین سلاحِ هستی
یعنی بی اعتنایی روی آوردی
بی اعتنا شدی
هر چه گفتم، نشنیدی
هر چه اصرار کردم، ندیدی
صلابت عشق را به سخره گرفتی


جواب من را ندادی
و نه جواب عشق را
و نه جواب دلتنگی های همیشگی ام را
جواب خوبی نبود، بی جوابی...

آیا میدانی؟
که باز هم نشد!
نشد که دست از تو بردارم

دلم شکست، غرورم رفت
تنم زیر بار این شکست؛
به شدت بی منتهای تیرگی شب
کاست و نیست شد..
آرزوهایم بر باد رفت
عشقم در دیار بی کسان رها شد
بی همدم و بی سر پناه

پناه پشتِ پناه
رو به سوی خالقی آوردم
که تنها تکیه گاهم بود
اذن به صبر داد
اذن به ماندن

کجایی که ببینی نشد؟!
نشد که دست از دوست داشتنت بردارم
نشد که سنگدل شوم، نفرین کنم، فراموشکار و بی وفا
نشد....
آه نشد...

تو رفتی
به خیال اینکه
دیگر از من
ردی در گذشته هایت نیست...

و من تنها کسی هستم
که میداند، خدا رد مرا
در تمام روزگارت جا خواهد گذاشت

بنگر، از حرمت و عظمت عشق
چیزی کاسته شد؟
تو خود را کاستی
و عشق را که پناهگاهی چون خدا بود
هیچگاه کاسته نخواهد شد

باور ندارم کسی
اینقدر سنگ دلانه
که تو به نابودی من برخواستی
به نابودی احدی برخواسته باشد...

هر کسی را به گناهی آزارند
من را به چه گناهی آزردی؟
به گناهِ بی گناهی؟

کجایی که ببینی این عشق
برتر از هر عشق وانفسای دیگر است...
هر چه کردی، نشد!


به حرمت عشق
به حرمت روزگار رفته
به حرمت دلی شکسته
به خاطر یک شب از آن عاشقانه ها...
بازگرد و ببین
که تمام دنیای منی

پس از همه اینها
آیا میدانی؟
که هنوز دوستت دارم...

دیگر پس از این سخن
به کدامین سخن
در کدامین دل
ایمان خواهی آورد؟!

پس از شکست این عشق
به کدامین عشق و با کدامین حرمت
مجال شکفتن در دلت خواهی داد؟

آن عاشقان سینه چاکت
که مرا به خاطر آنان واگذاردی
به کدامین توان
در پیشگاه خدایت
وقتی من نیز حضور دارم
ادعای عاشقی خواهند کرد؟

پس از پژمردن این احساس
دیگر کدامین احساس
در آشیانه قلبت
خواهد شکفت؟

ترازوی خدا دقیق است، دقیق...
روزگاری هست
که عشق های سرسری و دنیایی و ماتِ در گرو مانده
مخذول و خار شوند
سبک شوند
آنقدر که باد آنها را ببرد
اما سنگین ها می مانند
تا قضاوتی درست
آنان را به جایگاه واقعی شان برساند

گفتم و گفتم
گلایه کردم و صحبت دلگیری
اما اهل دلی باید
تا از میان خوشه های گفتارم
دانه عشق را دریابد
بوی محبت را استشمام کند
و اشتیاق پیوستن دوباره من و تو را بجوید

تو خود ناخدا شو
از دریایی که رفتی، بازا
راه به سوی من آسان است
بی خطر و استوار
مقصد نمایان و در انتهای آن
دلی ست که بودنت را به تمامی جانش میخواهد
شتاب کن!

راهِ من به سوی تو
راهیست بی بازگشت
مرا جویا باش
و اینقدر کم تصور مکن...

نخواستی به کرانه های دلم سری بزنی
اما این بار بخواه
تو هر چه باشی
هر که باشی
جایی در این دل خواهی داشت
که کسی را یارای گرفتنش نیست

برگرد و ببین؛
نبودنت یعنی چه
دلتنگی یعنی کدام سوی آسمان
خستگی یعنی چه حجم از توان
شکستن یعنی معنای کدام قلب
عشق یعنی کدامین احساسِ غریب در کدامین قلبِ غربت

تا باور کنی دوستت دارم
همینجا منتظرت خواهم ایستاد
درست سَرِ قول و قرارهایمان
سَرِ دوست داشتنت
 تنها، بی کس، غریب، ولی باوفا، با حرمت، عاشق و مهربان

دلگیرم بانو...
بانوی شب های مهتابی
و تو میدانی درمانش یعنی چه
درمان یعنی بازآمدن تو، از آنسوی افق
وقتی دلتنگی ، به بالاترین حد خود در آسمانِ دل رسیده باشد


"حصار آسمان"


  • بازنشر شده




۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم ، خدا را ، زخمه ای
زخمه ای ، تا برکشم آواز خویش

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست

ادامه مطلب...
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
علم روانشناسی می گوید

علم روانشناسی می گوید

علم روانشناسی می گوید :
وقتی یک نفر خیلی میخندد حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده، بدانید او از درون عمیقأ [ غمگین ] است
اگر یک نفر خیلی می خوابد بدانید که [ تنهاست ]
اگر یک نفر کم حرف می زند، سریع حرفش را می گوید و دوباره سکوت می کند بدانید [ رازی درسینه دارد ]
وقتی یک نفر نمی تواند گریه کند، بدانید [ ضعیف ] است
وقتی یک نفر با یک روال غیرعادی وحجم زیاد غذا می خورد، بدانید که [ تحت تنش ] است
وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه می کند یعنی [ رقیق القلب و معصوم ] است
وقتی یک نفر سریع بخاطر چیزهای کوچک عصبانی می شود یعنی [ درگیر عشق ] است

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
چشمی که تو را دید، جزین نیست سزایش

چشمی که تو را دید، جزین نیست سزایش

رازی است در آن چشم سیاهت، بنمایش
شعری نسروده ست نگاهت، بسرایش

خوش میچرد آهوی لبت، غافل ازین لب
این لب که پلنگانه کمین کرده برایش

ادامه مطلب...
۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
همه حرکت ها از سر حیله نیست

همه حرکت ها از سر حیله نیست

کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد:
«در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌ نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»

۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان