حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
قسمت این بود سرم بی تو به زانو برسد

قسمت این بود سرم بی تو به زانو برسد

خواستم دیر کنم دل نگرانم باشی
دست افتاده به دور چمدانم باشی!

تا ته جاده ی پاییز دویدم که شبی
به "زمستان" برسم تا "اخوانم" باشی

تا ته جاده ی پاییز تحمل کردم
زرد ماندم که تو یلدای خزانم باشی

به تماشای گل از دور قناعت کردم
قسمت این بود که در حد توانم باشی

قسمت این بود سرم بی تو به زانو برسد
شاهد کاستی و ضعف زبانم باشی
...

دو سه کبریت ته قوطی عمرم مانده
کاش تا دست به بعدی برسانم، باشی..


"علی صفری"

۰۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قراری طولانی به بلندای یک شب

قراری طولانی به بلندای یک شب

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر
بازهم قرار عاشقانه
پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
پاییز چمدان به دست
ایستاده عزم رفتن دارد
پاییز؛
ای آبستن روزهای عاشقی
سفرت بی خطر

۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد
بدن یخ زده ام حالِ پریشان دارد

مثل بیدی تنم از سوز هوا میلرزد
امشب آغوش پر از مهر تو مهمان دارد

لب به روی لب سرما زده ی من بگذار
لبت امشب بخدا مزّه دو چندان دارد

حسرت داغیِ آغوش تو بیمارم کرد
تب من با لب تو چاره و درمان دارد

بغلم کن که در آغوش تو آرام شوم
روح سرگشته ی من میل به طغیان دارد

لحظه ای از من اگر دور شوی میمیرم
بی تو این زندگی اصلاً مگر امکان دارد؟

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز
مژده ی آمدن فصل زمستان دارد

مثل آذر که در آغوش زمستان گم شد
بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛

زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛

عزیز من!
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛
بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم!
اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزی
باور کن که شتابان فرو می ریزند
و در زیر پاهای تو
اگر بخواهی، استخوان می شکنند؛
و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند!

عزیز من!
برگهای پائیزی، بی شک
در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت
و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت
سهمی از یاد نرفتنی دارند…

"نادر ابراهیمی"

۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را
مرا شکست دادی چونان سدی که آب را
و باز در تکاپویی بیهوده دست و پا میزنم
شاید راهی باز کنم
شاید اشک چشمی راهگشا شد
و یا سوز دلی

هنوز هم ماه می تابد
هنوز هم خورشید می درخشد
هنوز هم ستارگان سوسو می زنند
هنوز پاییز و زمستان و بهار و تابستان در جریانند و در گذر
هنوز شعر میخوانم
هنوز مینویسم
هنوز عاشقت هستم

نه من دست از عشقت بر خواهم داشت
و نه عشقت دست از سر من

ما دو بیچاره ایم
دو بیگانه آشنا
محکوم به یکدیگر

ولی تو آزادی
آزاد تر از همین نسیم

یک شب اگر بر ما دو دیوانه مرحمت بفرمایی
و زخم های بالمان را ببندی
بر ما منت نهاده ای

ما دو اسیر
کو به کو به دنبال تو تا به اینجا آمده ایم
تا تو شب به شب
ماه به ماه
بر ما دو دیوانه نظری از لطف بنمایی

باور کن اینجا بدون تو
مانند آنجا بدون من نیست
اینجا بدون تو
مانند روز بدون خورشید
مانند شب بدون ستاره
مانند دریا بدون آب
مانند ابر بدون باران
مانند خانه بدون سقف
مانند زندگی بدون دلخوشی
هیچ سعادتی ندارد
بی هیچ شعاع نوری

در عمیق ترین و ژرف ترین سیاه چال تاریخ دفنمان کرده ای
و رفته ای...
گاه به گاه از غریبان دور افتاده از وطن نیز یادی کن...

اصلا یادت هست که دیگر نیستم؟!
دیگر شب ها برایت لالایی نمیخوانم؟
دیگر شعرهایم را نمیخوانی؟
دیگر با ترنم نامت وضو نمیگیرم؟
اصلا یادت هست؟!
که روزگاری دیوانه ای داشتی ...

حالا میدانی آن دیوانه کجاست؟ چه میکند؟
میدانی هنوز دیوانه توست؟

شب، توصیف اندکی از تیرگی نبودن توست
عشق، توصیف اندکی از نحوه شکفتن توست
آسمان، توصیف حقیری از وسعت کرانه های توست در دیار بی کسی هایم

چقدر سخت با نبودنت کنار آمده ام
اما تسلیم نشده ام!
هنوز فال میگیرم
هنوز نشانه ها را می پویم
هنوز با خدایم یکطرفه عهد می بندم
هنوز دوستت دارم

روشنتر از آب در روزگارم جریان داری
آنقدر عادی که دیگر نمیتوان فرق تو و من را فهمید

بیا تا معادلاتم بر هم نریزد
بیا تا چشمانم خیره نماند
بیا تا این دل، جانی دارد، بیا
بیا، نوشدارو بعد از مرگ سهراب نشو، بیا
بیا دیگر دیوانه ات را اینقدر دل آزرده نکن
دیوانه ای که از تو، چیزی جز تو نمیخواهد
بیا و من را به آرزوی دلم برسان

این شب نیز به اتمام رسید
اما آیا دیوانگی های مرا پایانیست؟
هرگز...
من در حجم نبودنت، به اندازه تمام دوست داشتنت
دیوانه ام...


"حصار آسمان"

  • بازنشر شده
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱
حصار آسمان
چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
پادشاه فصلها، پائیز ..

پادشاه فصلها، پائیز ..

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد
باغبان و رهگذران نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونیست
اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز ..

"مهدی اخوان ثالث"

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
یک روزی که خوشحال تر بودم

یک روزی که خوشحال تر بودم

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۰۰ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قلب، راستش نمی دانم چیست

قلب، راستش نمی دانم چیست

قلب، مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند
قلب، لانه‌ ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود
و در پاییز باد آن را با خودش ببرد
قلب، راستش نمی دانم چیست
اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است

یک عاشقانه آرام
"نادر ابراهیمی"

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
جانِ خستهِ رو به ویرانی من

جانِ خستهِ رو به ویرانی من

در میانه این مخروبه رو به ویرانی
"دل"
که هنوز عظمت روزهای دوست داشتنت را دارد
چیزی کم است
به وسعت "تو"
بازگرد
قبل از یورش بی رحمانه سرما
بازگرد
قبل از شروع کوچ پرستوها
قبل از تنهایی بی سر و سامان شاعر
بازگرد
قبل از بارش اولین باران
در روز موعود به من ملحق شو
در روز موعودِ عشق، دست هایم را بگیر
و به اوج لذت بودن ببر
باور کن که این شاعر خسته
جز تو کسی را ندارد
نباشی، نیایی، یا زبانم لال، دیر بیایی
میترسم تمام شده باشم
یادت می آید؟
در شبی پاییزی بود که گفتم چقدر دوستت دارم
و تو نیز
بازگشت پاییز، بدون تو
یعنی خفقان
یعنی پیچیدن در خود
یعنی بی کسی ای غریبانه
یعنی جانی ویران
حالی سرگردان
چشمانی بی تاب
دستانی تنها
پاهایی خسته از نرفتن
خسته از ماندن
اینجا میان این چهار دیواری اختیاری
اختیارت کردم تا قصرم کنی
نه اینکه بیایی و رهایم سازی
تو نیز لگدی بزنی و دیوارهایم رو فرو ریزی
آه...
من بوی پاییز را می شنوم
بانوی شبهای مهتابی من
جانِ خستهِ رو به ویرانی من
"برگرد"


"حصار آسمان"

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم!

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم!

ادامه مطلب...
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان