حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۴ مطلب با موضوع «نویسندگان و اشخاص :: شمس الدین محمد حافظ شیرازی» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ب.ظ حصار آسمان
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می‌بارم

دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم

دوش می‌گفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاک درش با که بود بازارم

"غزل 324 حافظ"

  • پی نوشت: پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
    تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

    فکر کنم باران دیشب مرا شسته!
    چون امروز "تو" ام...!
۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۴ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد

"غزل 117"

۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

  • تعبیر: شرح عاقبت نیت شما را خواجه در بیت دوم به وضوح مشخص میکند. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. مدتی است گرهی در کارت افتاده که از آن رنج میبری، به جنابعالی مژده میدهم که به زودی ناراحتی پایان می یابد و کبوتر کامیابی بر بام شما نشسته و منتظر ورود است. گم کرده ای داری که به زودی با اراده و علاقه و تلاش، آنرا به دست خواهی آورد. سخن کوتاه می کنیم و می گوییم که مرادت خیلی زود برآورده می شود. دلت دوباره جوان می شود. دشمنان شکست خوردند و این از لطف خدا بود. خستگی از تنت بیرون می رود و در کاری که مراد توست جز پیروزی و ثروت چیزی دیگری نیست و این همان اجابت دعاهایت می باشد.
  • پی نوشت: امشب با خدا یه عهد بستم. تا چهل شب یه کارایی رو بکنم و یه کارایی رو نکنم. و بعد ازش خواستم. اگر راهی نیست، از این عشق پاکم کنه، بهم صبر بده و کمک کنه که از کسی کینه ای به دل نگیرم. همچنان دوستش داشته باشم اما از اینکه ندارمش، غمی به دل نداشته باشم و حسرت روزهای رفته رو نخورم. تلاش کنم و زندگیمو با عشق بسازم. یا اگر راهی هست، حتی اگه سخت باشه، عشقت رو در قلبم زنده نگه داره، وصال رو نزدیک و بند ها و سد های مابین رو برداره. قلب هامون رو به نور عشق روشن و محبت و صمیمیت رو به ما برگردونه و به ما این قدرت رو بده که بتونیم برگردیم و ببخشیم. دوست بداریم و انسان باشیم...
  • پی نوشت: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ تَوَکَّلْتُ عَلَى الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً
    جنبش و نیرویى نیست جز برآمده از سوى خدا، توکل نمودم بر زنده پاینده اى که نمى میرد، و ستایش خداى را که فرزندى نگرفته و در فرمانروایى شریکی برایش نبوده و از خوارى و ناتوانى سرپرستى نداشته است و بى اندازه بزرگش شمار.
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
 

#حافظ

۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست

کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی می‌آید

هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من
ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

"حافظ"

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۰ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

مرحبا طایر فرخ پیِ فرخنده پیام
خیر مقدم، چه خبر؟ یار کجا؟ راه کدام؟

یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام

گل ز حد بُرد تنعم، نفسی رخ بنما
سرو می نازد و خوش نیست، خدا را بخُرام

زلف دلدار چو زنّار همی فرماید
برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام

مرغ روحم که همی زد ز سر سدره صفیر
عاقبت دانه خال تو فکندش در دام

چشم بیمار مرا خواب نه در خور باشد
مَن لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کَیفَ ینام

تو ترحم نکنی بر منِ مخلص، گفتم
ذاکَ دَعوایَ وَ ها اَنتَ وَ تِلکَ الاَیّام

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید
جای در گوشه محراب کنند اهل کلام

#حافظ

۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
برو ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این؟!

برو ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این؟!

می​فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
بر در میکده می کن گذری بهتر از این

در حق من لبت این لطف که می​فرماید
سخت خوب است و لیکن قدری بهتر از این

آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این؟!

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم؟
مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

"حافظ شیرازی"

۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان