حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۳۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق و وفاداری» ثبت شده است

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...

عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...

یه شب تو همون پارک همیشگی ،رو همون نیمکت لعنتی به چشمام نگاه کرد و گفت:
این همه قشنگ بودن این رابطه من و میترسونه ... همه چی عین فیلما شده... زندگی واقعی اینجوری نیست که... باید منطقم این وسط یه جایی داشته باشه... من میترسم... اگه نشه چی؟ اگه بعدا جدایی سخت ترشه چی؟

نگاش کردم... وضع من فرق داشت... ترس کجا بود وقتی کل وجودم پر از عشقش بود؟؟ همه ی حسمو ریختم تو چشمامو گفتم:
حیف این همه قشنگی نیست؟؟ با این فکرا خرابش نکن...بزار تجربه کنیم... اگه بکشی عقب حسرتش تا ابد میمونه ها!

قبول کرد...نگاهش پر تردید بود ولی قبول کرد... یه شب دیگه گفت:
این همه عشق تو چشمای تو من و میترسونه...نگام که میکنی تنم میلرزه...!

نمیدونم چه توقعی داشت! اینکه عشقموکم کنم؟؟ احمقانه بود ولی انگار واقعیت داشت!
من پر از عشق بودمو اون پر از ترس ... هرچی من بیشترمیخواستم اون بیشتر میترسید... شاید اگه قبلا بهم میگفتن یکی از دوست داشتن ترسیده ازته دل بهش می خندیدم ولی حالا عذاب شبو روزم شده بود ترسیدن کسی که من از نبودنش وحشت داشتم!
نمیدونم چرا نه خواستن من کم میشد نه ترس اون... آخرش عشقم حریفش نشد و یه شب دیگه تردیدو گذاشت کنار ... مصمم شده بود واسه رفتن... دیگه نشد نگهش دارم... رفت... له شدنمو دید ولی رفت... حتی حاضرنشد قبل رفتن ببینتم... نگفت چرا ولی میدونستم از حس چشام میترسه... ازاینکه پابند نگاهم بشه...
من موندمو دلی که هرکاریش میکردم نمی فهمید به یه ترس لعنتی باخته... تو کتش نمی رفت گاهی وقتا بعضی چیزا شدنی نیست... خیلی گذشت تا قبول کنم رفتنشو... تابفهمم میشه انقدر احمقانه عاقل بود و انقدر بی دلیل رفت... مطمئن بودم برمیگرده... اعتقادم این بود که کساییکه میرن یه روز یه جایی پشیمون میشن و دلتنگ...
اما حالا منم میترسیدم!
میترسیدم وقتی میاد و نگاهش میکنم... وقتی باهاش چشم تو چشم میشم... بازم بترسه... ترسی که این بار بنظرم منطقی بود...
چون هرجور نگاه کنیم سردی نگاه دختری که یه زمان با نگاهش می پرستیدتت ترس داره... اما باز منتظرم!
می دونم که میاد... شاید خیلی دیر... ولی میاد... این بار ترس واقعی رو نشونش میدم...
این بار جلوش وایمیسمو بدون اینکه صدام بلرزه میگم من بچه نبودم... فقط عاشق بودم!
احمق نبودم...فقط میخواستم واسه عشقم بجنگم!
حالا برو ... برو و با منطقی زندگیتو بساز که به خاطرش پا رو عشقم گذاشتی...!
برو و یادت باشه عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...


#زهرا_عاصم_آبادی
 
 

شما را به آنچه می‌پرستید قسم می‌دهم،
جرئتِ خوشحال کردنِ یک نفر غیر از خودتان را اگر ندارید
سمتِ رابطه نروید!
باور کنید که:
دوستت دارم‌های بی‌اساستان را صادقانه باور می‌کند
و کاخ رویاهایش را با شما بنا می‌کند!
با بی‌عرضگی‌هایتان زندگی یک نفر را تباه نکنید!
بگذارید از زندگی‌اش لذت ببرد
دورِ رابطه را «با قلمِ قرمز خط بکشید...!»
همین بی‌عرضه بودنتان نابود می‌کند
تمامِ قلب و اعتماد و وجود یک نفر را
از او فاصله بگیرید
از دور نگاهش کنید
همیشه بدست آوردن به معنای خوشبختی نیست...

#مصطفی_ساداتی

  • پی نوشت 1: هرگز از یاد مبر، که ترس ها تعدیل خواهند شد، خواهند شکست و جز غباری بر آیینه، چیزی از آنها باقی نخواهد ماند. اما حسرت بابت انجام ندادن کاری بخاطر ترس از آن، هرگز تعدیل نخواهد شد! بترس اما قدم در راه بگذار چون تا هنگامی که ترس نباشد، شجاعت معنایی ندارد...
  • پی نوشت 2: هر چقدر فکر می کنم گویا من هم بخاطر همین ترس کنار گذاشته شدم! آن هنگام که دوستم دارد و نمی گوید. آن هنگام که از سخنان عاشقانه ام به ذوق می آید و نشان نمی دهد!
  • پی نوشت 3: کمر آدم خم میشه بابت این کارها. نکنید! سخته ساختن یه زندگی. اونم بدون هیچ کمکی و از صفر شروع کردن. اما تا وقتی با هم هستین، هیچ قدرتی در جهان نمیتونه مانع به هم رسیدنتون باشه. خدای مهربان ما سنگدل نیست! اگر توو سختی ها بمونید، خودش راه رو براتون باز میکنه. بیاین باور کنیم اینها مربوط به قسمت و سرنوشت نیست. قسمت با اراده من و تو ساخته میشه! اگر نمیتونین، کسی رو به خودتون دلبسته نکنید! نکنید! خراب نکنید زندگی یکی دیگه رو با بی عرضه بازیاتون!
۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
اشک اگر در غم تو خون بشود جایز است

اشک اگر در غم تو خون بشود جایز است

در حرمت هر که گدا شد خود او پادشاست
هر که گریزان شده از مهر تو همچون گداست

خادم تو با دل محزون خودش آمده ست
گر تو نباشی دل مجنون به عدم مبتلاست

اصغر تو با لب خشکیده ی خود پر کشید
حرمله با تیر و کمانش همگی در بلاست

شمر ستمکار لعین الابد الآبدین
رحم خدا بر تن بدکار و نجس نا رواست

اشک همه سینه زنانت صنما یا حسین
با همه ی ذنب و گناهان و خطا بی ریاست

اشک اگر در غم تو خون بشود جایز است
جز به غمت اشک و غم و ماتم ما بر فناست

بر دل من حسرت بین الحرمینت به جاست
سرور و سالار شهیدان دل من بی نواست

دست گل عشق و وفا ماه بنی هاشم است
ماه هم از شدت شرمندگی اش در خفاست

#علی_محمد_یاری

۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ حصار آسمان
نخونید که این پست ارزش خوندن نداره ...

نخونید که این پست ارزش خوندن نداره ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ۱۰ نظر
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
اگر در توانم بود ...

اگر در توانم بود ...

اگر در توانم بود یقینا وسیله ای میساختم به نام "ترازوی عشق"
که میزانِ علاقه ی هر فرد به فرد مورد نظر را نشان دهد!
من معتقدم که هر انسانی لیاقتِ عشقی حقیقی را دارد و کسی که بی عشق زندگی میکند زندگی را به کل باخته است!
شاید ترازوی عشق کمکی میکرد به تمام آدم هایی که سالهاست با کسی سرشان را روی یک بالشت میگذارند که تنها امضای دفترِ ازدواج آنها را کنار هم نگه داشته...!
شاید کمکی میکرد به آن هایی که شب و روزشان یکیست!
بهار و تابستان و زمستان ندارند تمام سال برایشان پاییز است...
تنها به این جرم که عاشقند!
که اسیرند به عشقی یکطرفه که از آن راه برگشتی ندارند و مدام خودشان را باجمله ای چنینی "از کجا معلوم شاید او هم مرا دوست دارد"
عمرشان را به تباهی میبرند!
شاید کمکی میکرد به تمام کسانی که فریب میخورند!
همان هایی که همیشه تقاصِ قلبِ معصوم و زود باورشان را میدهند!
شاید هم کمکی میکرد به عاشقی که غروب ها لب پنجره ای مینشیند و رویاپردازی میکند و آینده اش را با کسی تصور میکنند که شاید هیچوقت از آنِ او نشود!
شاید هم کمکی میکرد به دخترکِ دلباخته ای که هر روز گل های باغ را میچیند و سر خودش را با گل برگ ها شیره میمالد وبا کندن هر گلبرگ میگوید:
دوستم دارد...
دوستم ندارد...
دوستم دارد...
دوستم...

 

"المیرا دهنوی"

 

 بغض فقط توی گلو نمی مونه، توی نوشته هات هم میمونه و قابل گفتن نیست. یکی باید باشه دونه به دونه کلماتت رو بگیره و محکم بزنه توو پشتشون تا راه گلوشون باز بشه! چه حرفایی که اینجا نوشته شد ولی مجوز انتشار نگرفت! چه حرفایی نوشته شد ولی دوباره پاک شد... و این وسط تنها خداست که میدونه چه بر ما گذشته! دل خوش میکنم به سکوتی تلخ که بیانگر غم ماست! حرف هایی هست که تا نباشی، لب از لب باز نمیکنم! و اگر هرگز نیای...

۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۹ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ب.ظ حصار آسمان
سال نو یعنی تو ...

سال نو یعنی تو ...

الهی
به تقدس تمام لحظات تنهایی
به مهربانی تمام شاخه های گل رز
به خوشرنگی تمامی خوشه های ارکیده
به شکوه حضور عشق در قلبهامان
به تازگی و طراوت همین ساعت
به تمام ساعات پاک عاشقی
به تک تک قطرات اشکم

عزیزم را در پناه خود دار
و او را چنان که خود دانی، محافظت بفرما
سلامتی را به تن و روحش
عشق را به زندگیش
مهربانی را به قلبش و
نوازش را به دستانش تقدیم کن
و دعاهای او را قبل از دعاهای من مستجاب بفرما
چشمانش را تر مکن مگر به اشک شوق
و دستانش را مگیر جز برای یاری
او را در آغوش خود دار و از هر چیز که از تو دورش میدارد، دورتر بدار
با او سخن بگو و همدم تنهایی هایش شو
مگذار غبار غم، روح لطیفش را در بر بگیرد
چرا که او جان من است
و چه بسا جان تر از جان من است
تو خود میدانی که چه در قلب من است

 

و اگر همه این کارها را کردی؛
دیگر آرزویی ندارم....
چرا که او همهِ آرزوی من است
چرا که تو از همه مهربان تری و از تو جز مهربانی انتظاری نیست
یا ارحم الراحمین...

  • عزیزترینم، ارمغان من، سال نو مبارک...
۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸ ۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ حصار آسمان
از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

قبل از هر چیزی سلام
بعد از سلام، معذرت بخاطر نبودنم
بعدش میخوام یه چیزی رو بگم و دیگه این حرفا رو تمومش کنم. فکر کنم چکیده تمام حرفام، همین مطلب باشه!

 
در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

 

قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه.
خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شرمنده بابت تاخیر

شرمنده بابت تاخیر

سلام خدمت تمام همراهان و دوستان گرامی. اول از همه باید بگم که هفته های اینجا یکی دو ماه بلکه هم بیشتر طول میکشه! پس در واقع من هیچ تاخیری نداشتم! بلی ^-^

از اینجا فاصله گرفتم به یه دلایلی. اول اینکه امتحان داشتم و وقت براشون نداشتم و هیچی هم نخونده بودم! باید از اینجا فاصله میگرفتم. دوم اینکه خواستم کمی از اینترنت فاصله بگیرم تا با حال بدی که فقط خدا ازش خبر داره، کمی مقابله کنم. سوم اینکه این اواخر اینترنت خیلی قطع و وصلی داره! اصلا نشد ده دقیقه نتم وصل باشه، تا اومدم یه چیزی بنویسم یا جواب کامنتی رو بدم، فورا قطع شد! زنگ هم میزنی، میگن مشکل از خودته!! آخه خیر سرم یه کارشناس آی تی هستم! میشه ندونم مشکل از منه یا از اونا؟! منم دیگه حوصله نداشتم توی اون وضعیت بیام اینجا! و دلیل آخر هم اینکه توی دو هفته گذشته، دو نفر از اقوام نزدیکمون به رحمت خدا رفتن! خدا روحشون رو شاد کنه. تا همین چند روز پیش، درگیر کار و بارشون بودیم و وقت کافی نبود ... 

میتونم بگم که در زمینه عشق به تعادل سیدم! نه دیگه از اومدن کسی ذوق میکنم و نه از رفتن کسی ناراحت میشم! تازگیا هم پی بردم که برای پیش بردن اهدافم فقط به دو نفر نیاز دارم. یکیش خدای عزیزتر ز جانم. اون یکی هم خودم! پس دیگه نیازی ندارم دل به کسی ببندم! و من موندم چرا اینهمه مدت خواستم دل ببندم؟! چرا خواستم کسی دوستم داشته باشه؟! وقتی کسی نمیخوادت، یعنی خوب نیستی دیگه! پس سعی میکنم لااقل در نظر خدا بنده خوبی باشم که اگر اون منو بپذیره، دیگه از رد شدنم توسط این آدمای نامرد، هراسی ندارم! فقط دلخوش به اینم که خدا داره همه چیزو میبینه! دلخوش به اینم که مرامم بهم اجازه نداده غیر از دعا در حق معشوق، کاری بکنم. دلخوش به اینم که خدا تمام دعاهامو شنیده و به وقتش به تمام دعاهام جواب میده ...

خواستم کسی رو جای جانان قلبم بزارم. یا لااقل اونو بندازم دور! اما نتونستم کسی رو جای عزیزِ جانم بزارم! اولش گویا راحت بود. اما بعدش دیدم هیچی به هیچی نمیخوره. درسته اونی که تمام وسعت قلبمو گرفته، رفته! اما از اینکه حداقل واسه چند روز سعی کردم یکی رو جاش بزارم، احساس شرم میکنم! احساس بی ریشگی! وفاداری در این حالت معنا نداره اما واسه من خیلی معنا داره. مهم نیست اون میبینه وفامو یا نه و اصلا براش ارزشی داره یا نه! مهم وجدان، شرافت، انسانیت، صداقت و وفاست که نباید فراموش بشن. مدتهاست دعاهام براش پر سوز تر شده و این یعنی بیشتر از قبل دوستش دارم... چیکار کنم؟ نمیشه دیگه! شاید خدا اصلا خواسته تا ابد تنها باشم! فقط چند روز خواستم بدون عشقش زندگی کنم! از این خواستن، توبه! از وقتی دوباره بهش برگشتم، انگار زندگی به من برگشت. هنوز یه روز بدون جانم زندگی نکردم... هوز نشده یه روز از خواب بلند بشم و فورا نیاد توی فکرم...

اگر عزیز دل بنده خواست باشه، خب باشه، جاش هنوزم محفوظه و تا ابد محفوظ خواهد بود... اگرم نخواست که خدا کنه هر جا هست به سلامت باشه... همین... گله ای هم نیست... میخوام بدونه هنوزم دوستش دارم اما ازش خیلی گله ها دارم...!

چند کلمه با عزیز عزیز تر ز جان:
نمیدونم این نوشته ها رو میخونی یا نه. شاید بهتره بگم، بعیده نخونی! میخونی... میخوام بدونی، اینجا وسط این قلب خسته، جای توئه! فقط تو! باور کن اگر نیای، تا ابد خالی میمونه! روزگارم بهتر شده، چون دارم با عشق تو زندگی میکنم... چه راست گفت شاعر: [ آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است] وقتی معلوم نیست تا کی زنده ام و وقتی زندگی دنیا سرگرمی و فریبی بیشتر نیست، دلیلی نداره این غم ها رو جدی بگیرم و اجازه بدم زشتی های این دنیا روی قلبم تاثیر بزارن!

یه قلب پر از محبت دارم، تقدیم به تو، میخوایش یا نه، مهم نیست. مهم اینه که توی آزمون محبت قبول بشم! حاضر نیستم ازت دست بکشم! مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش]]] میتونستم بارها و بارها جای تو رو به دیگری بدم! اما چیزی که منو از این کار منع کرد، خیلی فراتر از منطق و عقل بشره! بهش میگن پایبندی، بهش میگن وفا! ربطی هم به مرام آدما نداره! چرا که این کار، احترام به عشقه... پس به این قلب احترام بزار و هیچوقت تنهایی من رو پای بی کس بودنم نزار! نگو که دیگری میتونه جامو بگیره، نگو عادت میکنی، نگو کم کم سرد میشی... اگه این عشق توی دست یه آدم بود، این امکان وجود داشت! اما این عشقو به دستای خدا سپردم و خدا بهترین محافظت کنندگانه و میدونم از چیزی که بهش سپرده بشه، خوب حمایت میکنه... امیدم به خدا برگشته و تمام توانمو به کار میبندم تا بالاخره سوز دلم کارگر بشه و باورامو دوباره بسازه ...

باز مثل همیشه حافظ جوابمو داد. من همونم. یه عاشق سمج و یه دیوانه واقعی... و خودتم میدونی که دیوونه ها به دوستاشون نیاز دارن ...!

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، اَلحُکمُ لِلّه

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره، با بخت گمراه؟

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه؟ استغفرالله!

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا، آه از دلت، آه

الَصَبرُ مُرٌّ وَ العُمرُ فانی
یَا لَیتَ شعری حَتَّامَ اَلقاه

حافظ چه نالی، گر وصل خواهی؟
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان