حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وصال» ثبت شده است

شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار دردودل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش، لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت، صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود


"فاضل نظری"

  • توضیح تصویر: گردش ستارگان به دور ستاره قطبی از دید ناظر زمینی! این تصویر توسط دوربین های مخصوص تهیه شده است.
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده
انگار که طوفان غـزل در تو وزیده

دریاچه ی موسیقی امواج رهایـی
با قافیه ی دسته ی قوهای پریده

اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا
ده قرن دری گفتن، انگشت گزیده

هـم خواجـه کنار آمده با زهد پس از تو
هم شیخ اجل دست از معشوق کشیده

صندوقچـه ی مبهـم اسرار عروضی
«المعجم» ازاین دست که داری نشنیده

انگار«خراسانی» و «هندی» و «عراقی»
رودند و تو دریـــای بـه وصلش نرسیده

با مثنــوی آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده

مفعــول ومفاعیل و دل بـــی سروسامان
مستفعل و مستفعل و این شعر پریشان

بانـوی مرا از غـزل آکنده، که هستی؟
در جان فضا عطر ِ پراکنده، که هستی؟

از «رابعـــــه» آیـــا متولد شده ای یا
با چنگ تورا «رودکی» آورده به دنیا؟

درباری «محمود» ی یا ساکن «یمگان»؟
در باده ی مستانی یا جامه ی عرفان؟

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور
«هفتاد من ِ مثنوی» از وصف تو معذور

ای شعرتـر از شعـرتر از شعـرتر از شعر
من باخبر از عشق شدم، بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم
تا قونیــــه، تا بلـــخ چــرا ریشه دواندم؟

آرام ِ غــزل مثنــوی ِ شــور و جنــون شد
این شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل
لاحــول ولا قــوة الا  بتغـــزّل

***

بانـــوی تر و تازه تــراز سیب ِ رسیده
بانوی تورا دست من از شاخه نچیده

باید که ببخشید، پریشان شده بودم
تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ که خورشید هم امروز
در شــرق فرو رفته و از غــرب دمیده

این قصه ی من بود که خواندم که شنیدی
«افسانـــه مجنــــون ِ بـــه لیلی نرسیده»


"مهدی فرجی"

۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم

عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم


تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم


ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم


تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم


عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم


من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم


راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی
گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم


خاک نعلین تو ای دوست نمی‌یارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم


روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم


"سعدی"

۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۴۹ ب.ظ حصار آسمان
شبت خوش باد من رفتم

شبت خوش باد من رفتم

کجایی؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم
بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی
ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم

ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی
مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم

تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری
مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد من رفتم

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند
بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد من رفتم

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان
دو لب خشک و دو دیده تر ، شبت خوش باد من رفتم

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره
نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد من رفتم

مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق
تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد من رفتم

همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت
نکردی گفت من باور، شبت خوش باد من رفتم

عراقی می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:
کجایی؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم

"شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر" متخلص به "عراقی"

۰۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۹ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه مسجدی چه کنشتی؟ چه طاعتی چه گناهی؟

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینه صد چاک خویش در صف محشر
شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت
جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت
گهی به دانه اشکی، گهی به شعله آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

"فروغی بسطامی"

  • پی نوشت:
    دست من گیر که این دست همانست که من
    سالها از غم هجران تو بر سر زده ام
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی؟

ادامه مطلب...
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

ادامه مطلب...
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
با عشق اگر طی شود

با عشق اگر طی شود

اگر عشق روشنایی راه تو باشد
اگر دست بسته و بغض در گلو نباشد
اگر یار ماندنی باشد نه رفتنی...
اگر همه چیز را در پول نبینیم
اگر اندگی برای با هم بودنمان ارزشی قائل باشیم
اگر اینهمه وقت خود را به جای آزار دادن، به محبت بگذرانیم
اگر ایمان بیاوریم که روزی با هم روبرو خواهیم شد
اگر باور کنیم که ما در قبال هم و احساس هم مسئولیم
اگر عشق باشد، اگر با عشق طی شود
زندگی ارزشش را خواهد یافت
وگرنه با حیوانات چه فرقی خواهیم داشت؟
مگر نه اینکه ما اشرف مخلوقاتیم؟
برای ما اگر پول خدایی بکند
اگر چشم، زیبایی را گدایی بکند
اگر به جای بودن، نبودن را تمرین کنیم
اگر بمیریم و حقی بر گردنمان بماند
آنوقت چه؟
چرا تا هستیم به فکر عزیزانمان نیستیم؟
مگر عمر ما چند سال به درازا خواهد کشید؟
اگر همدیگر را دوست داریم، پس چرا جدایی؟؟
آیا این عشق است؟
واقعا باید گفت: به کجا چنین شتابان؟!
یادت باشد حق الناس همیشه پول نیست!
گاهی دلی است که باید میدادی ولی....
ندادی!
تا هستیم قدر همدیگر را بدانیم
سنگ قبر احساس ندارد...

"حصار آسمان"

۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

تاکی به تمنای وصال تو یگانه 
اشکم شود ، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید ، شب هجران تو یا نه ؟ 
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

ادامه مطلب...
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عزیزم دارد این دل هم خدایی

عزیزم دارد این دل هم خدایی

منم سرگشته حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده

ادامه مطلب...
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان