فردا که جمعه بیاید
باز قرار است همه چیز هجوم بیاورد
بر سرِ لحظه هایم
باز قرار است از همان صبح
یادم بیاید که چقدر همه چیز
نیست  
این روزها
قرار است غروب که شد
باز این بغضِ لعنتی
قل قلک بدهد سکوت
بی وقفه ام را .. .
شاید هم معجزه ای شود
تا چشمانم رو به این همه شومی باز می شود
تو نشسته باشی
تماشایم کنی
و بگویی
صبحِ جمعه ات بخیر
جانم


"عادل دانتیسم"

پی نوشت: دیگه نمیدونم باید چطور بگم. چطور میشه احساساتی که نمیشه توصیف کرد رو وصف کنم؟ گاهی میخوام شعر بگم، گاهی میخوام قطعه ادبی بنویسم. گاهی اما میبینم شعرا زحمت کشیدن و گفتن. زیبا هم گفتن. اما اینا مهم نیست. مهم اینه که حرف دلم زده بشه تا خفه نشم. مهم اینه که بگی تا چیزی ناگفته نمونه. از شما چه پنهون ممکنه دیگه صبح فردا رو نبینم. همیشه تو زندگیم مرگ رو نزدیک احساس کردم و واسه همین دلم نیومد دل کسی رو بشکنم و یا حقی رو بخورم و یا بخاطر منافع خودم کسی رو آزار بدم. همیشه بجای اینکه چیزی از کسی قرض بگیرم، خودم اون رو تهیه میکردم تا مبادا باعث آزار کسی باشم. حتی وقتی بچه بودم، وقتی دلم چیزی میخواست، هیچی نمیگفتم تا نکنه پدر و مادرم رو توی زحمت بندازم. حالا چی شده که اینقدر باید عذاب بکشم؟ مگه به کی بدی کردم جز خودم؟ آره خیلی از وقتا پامو گذاشتم روی دلم تا دیگران ببرن و سود کنن. خیلی وقتا گذشتم. اما این بار نه. چون حال دلم رو خوب میفهمم. چون میدونم هیچوقت اندیشه آزار تو دلم نبوده و نیست. چون میدونم دلی که یاد گرفته مهربونی کنه، هیچوقت نمیتونه باعث غم کسی بشه و اگه کسی غمگینه، بخاطر رفتار بد من نیست. حالا هم چشم امیدم بخداست که توی این ایام مبارک، دست دلم رو بگیره. یا اینکه منو که خسته ام از این همه بی مهری و سنگدلی آدما، ببره پیش خودش. دلگیرم. از خدا، از خودم، از دنیا و از...
من فقط کاری رو کردم که وجدان و دلم بهش رضایت میداد. بهم بگو کجای کارم اشتباهه؟ من دل بستم و به خدا تکیه کردم. تو بگو کجای این اشتباهه؟ من امیدم به خدا قطع نمیشه، تو بگو چرا باید بشه؟ وقتی خودش ادعای کرامت و بخشش و مهربانی داره و قدرت! چه غیر ممکنی پیشش هست وقتی با تمام وجودت ازش بخوای و بهش امید داشته باشی؟ به قول حافظ کسایی که میخوان سد راهت بشن، مثل مگس میمونن. کنارشون بزن و بهشون اهمیت نده.
حالا چرا باید اینقدر لحظاتی که باید با عشق طی بشه، داره با این حجم از بغض و دلتنگی و دلگیری به آخر میرسه؟ آهای کسی که داری این نوشته رو میخونی، اگه من حتی یه بدی کردم، بهم بگو تا خودم دنیا رو از شر خودم خلاص کنم. پس چرا اینهمه راضی به زجر کشیدنم شدی؟ بخاطر کدوم گناه؟ چرا شکستی دلی رو که هیچوقت به فکر آزارت نبود و همیشه طوری دوستت داشت که انگار غیر از تو کسی توی این دنیا نیست؟ و چرا دست کمم میگیری؟ چرا حرفام رو نشنیده میگیری و بدتر از همه چرا داری خودت رو توجیه میکنی که کارت درسته؟
با این همه بدی و سنگدلیت هنوز دلم نیومده پیش خدا گلگی کنم. هنوز میخوام دوستت داشته باشم. عجب پی نوشتی! شد "دل نوشت" ...