حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برگرد» ثبت شده است

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست !

آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست !

مات چشمان توأم؛ اما دلم درگیر نیست
از تو ای یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست

این شکاف پشت پیراهن شهادت می دهد
هیچ کس در ماجرای عشق بی تقصیر نیست

از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق !
آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست !

هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان
در پریشان بودنت این «آه» بی تاثیر نیست

قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است
آنقدر ها هم که می گویند گاهی دیر نیست

#حسین_زحمتکش

۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ حصار آسمان
تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

«تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه. فقط کافیه یه بار تجربه‌اش کنی، دیگه هیچ‌وقت از یادت نمی‌ره.»
«یعنی فراموش نمی‌کنی؟»
«محصل که بودم همیشه با یه‌لا پیراهن می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم. بهار و پاییز و زمستون هم برام خیلی مهم نبود. صُبای زمستون صدای مادر رو پشت سرم می‌شنیدم که داد می‌زد: «ذلیل نشده، یه چیزی بپوش برو بیرون، سرما می‌خوری و بدبختیش واسه‌ی منه.»
اینکه چله‌ی زمستون کل مسیر رو یخ بزنم تا به مدرسه برسم برام یه حال دیگه‌ای داشت. اینکه وقتی ازم می‌پرسیدن تو سردت نیست و می‌گفتم نه، بهم اعتماد به نفس می‌داد. از همه مهمتر که توی کلاس سر استفاده از چوب لباسی با کسی دعوام نمی‌شد.
اواخر اردیبهشت بود. هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد که یکی از بستگان از اون ینگه دنیا بعد از مدتها به ایران اومد. کلی دست و دل‌بازی کرده بود و برای همه سوغاتی آورده بود. از توی اون همه هدیه یه کاپشن پلنگی به من رسید. اینکه اون نمی‌دونست من کاپشن نمی‌پوشم خیلی برام مهم نبود، این عجیب بود که دم تابستون چرا کاپشن برای من آورده؟ شلوارکی، مایویی، کاپشن چرا؟ هرچی هم پدر توضیح می‌داد که اون‌ور کره‌ی زمین الان زمستونه من حالیم نمی‌شدم.
با این حال کاپشن چشمم رو گرفته بود. نمونه‌اش رو ندیده بودم. به اندازه‌ی کل لباسای من جیب داشت. یه زیپ داشت از اینور تا اونور. وقتی می‌پوشیدمش حس می‌کردم زیر لحاف کرسی عزیزجون زندونی شدم.
فردای اون روز کاپشن رو پوشیدم و کیفم رو انداختم روی دوشم و از خونه زدم بیرون. صدای مادرم رو می‌شنیدم که می‌گفت: «بچه مگه تو عقلت کمه؟ اینجوری نرو می‌خندن بهت»
با یه ابهت خاصی وارد مدرسه شدم. صغیر و کبیر داشتن نگام می‌کردن و منم از این توی چشم بودن لذت می‌بردم. بعد از صبح‌گاه از جلو نظامای پی‌درپی صف به صف ما رو فرستادن سر کلاس. خیالم راحت بود برای چوب لباسی قرار نیست با کسی دعوا کنم. اون وقت سال از چوب لباسی بی‌استفاده‌تر هم مگه چیزی بود؟
کاپشنم رو آویزون کردم و سر جام نشستم. توی کلاس هر از گاهی چشم می‌نداختم ببینم کاپشنم سر جاشه یا نه؟ سر هر زنگ تفریح هم با کاپشن، اونم زیر افتاب می‌رفتم توی حیاط مدرسه. اون وضعیت برای همه عجیب بود اما وقتی اجازه نمی‌دادم کسی حتی کاپشنم رو امتحان کنه برای همه معلوم بود که به طرز عجیبی خودخواه و جوگیر شدم. منم که بدم نمیومد. کاپشن انقدر جیب داشت که هر زنگ تفریح دستم رو توی یه جیبش می‌کردم و میومدم بیرو
همیشه دو، سه دقیقه مونده به زنگ آخر، همه کیف به دست، پاشنه کشیده آماده‌ی شنیدن یه تقه بودن که گله‌وار بزنن بیرون و معمولا کسی به کسی رحم نمی‌کرد. مثل هر روز به وحشیانه‌ترین حالت ممکن از مدرسه اومدیم بیرون. به خونه که رسیدم یادم افتاد کاپشنم رو بر نداشتم. یخ کرده بودم، حس از دست دادن توانم رو گرفته بود. نمی‌دونم خودم رو چه طوری به مدرسه رسوندم و مثل دیوونه‌ها می‌کوبیدم به در که یکی در رو باز کنه. بابای مدرسه وحشت زده با زیرشلواری اومده بود دم در که ببینه چه خبره؟ لای در که باز شد حیاط رو دویدم و خودم رو به طبقه‌ی اول رسوندم، پله‌ها رو دوتا یکی رد می‌کردم و توی راهرو پیچیدم به سمت آخرین اتاق که کلاس ما بود. با همه‌ی وجود دعا می‌کردم که وقتی در رو باز می‌کنم کاپشنم رو آویزون شده روی دیوار ببینم. به سرعت خودم رو به کلاس رسوندم، با شونه زدم به در و خودم رو انداختم داخل. چندبار چوب لباسی رو نگاه کردم هیچ اثری از کاپشن نبود. حالا صدای نفس‌هام رو می‌شنیدم. دستم رو به میز گرفتم و روی نیمکت نشستم. خسته و ناامید رفتم سراغ وسایل گمشده، اونجا هم نبود. بابای مدرسه بهم دلداری می‌داد که خودم برات پیداش می‌کنم. مرد که گریه نمی‌کنه.
مثل کسی که همه‌ی زندگیش رو باخته توی خیابون سرگردون بودم. من روزها‌ی زیادی مسیر خونه تا مدرسه رو رفته بودم و برگشته بودم. زمستون، پاییز. اما هیچوقت به اندازه‌ی اون بعدازظهر بهاری احساس سرما نکردم. داشتم عرق می‌کردم و می‌لرزیدم. شاید اگه از اول نداشتمش، اون روز انقدر غصه نمی‌خوردم.
*
راهی رو که دو نفره رفتی، سخته تنها برگردی.
کاش هرگز نمی‌دیدمت، اون‌وقت دل کندن ازت اینقدر سخت نبود.»

 

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی_های_احمقانه

۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ب.ظ حصار آسمان
Come Back

Come Back

فراموش کن طلوع خورشیدی در کاره
فراموش کن برای فردا میخوای چیکار کنی
گاهی برگرد و به عقب نگاه کن!
اگه جایی چیزی رو جا گذاشتی، باید برگردی و درستش کنی!
قبل از خواب به این فکر کن که چقدر مفید بودی!
مثل ویرایش همین متن!
باید برگردی و عقب رو نگاه کنی!
میبینی بعضی جاها فاصله اضافی گذاشتی!
بعضی جاها فاصله نزاشتی!
بعضی حروف و کلمات رو درست ادا نکردی ...
و یا درست نوشتی ولی معنی و مفهومی رو نمیرسونی!
بعضی اوقات میبینی از نظر املایی درسته ولی از نظر دستوری نه!
اگه این متن رو ویرایش نکنی، اونم هر شب، بعد از مدتی چنان زیاد میشه که دیگه ویرایشش از عهده تو خارجه!
فراموش کن تو دفتر فردا میخوای چی بنویسی!
اشتباهات قبلی از نمره ت کم میکنه!
به جایی میرسی که میبینی صفر گرفتی. اگه رسیدی نگو چرا!
چون بعضی اشتباهات خیلی برات گرون تموم میشه!
پس قبل از اینکه خیلی ازشون دور بشی، و قبل از اینکه فراموششون کنی، برگرد و درستشون کن!
اگه یه نمره عالی از آفریدگار خودت میخوای، پس درستشون کن!
ببین آیا اشکی رو جاری نکردی؟ دلی رو نشکستی؟ لبخندی رو محو نکردی؟ باوری رو چی؟ از بین نبردی؟
متن زندگی تو پر از اشتباهاتیه که تو شاید فراموششون کنی.
اما وقتی میخوای نمره خودتو ببینی، همونا از نمرت کم میکنن!
چون خدا هرگز اونا رو فراموش نمیکنه. چرا که در دفتر تو ثبت شده. خودت ثبتش کردی!
نگو که اونجا اشتباه کردم و در آینده درستش رو مینویسم!
بعضی اشتباهات هرگز جبران شدنی نیست!
مثلا جای یه کاما در متن زیر که ممکنه زندگی یا مرگ ببخشه!
بخشش، لازم نیست اعدامش کنید! == زندگی
بخشش لازم نیست، اعدامش کنید! == مرگ
اگه این حرفا رو باور داری، طوری زندگی کن که انگار هرگز فرصتی برای جبران اشتباهاتت نداری!
شاید همین الان خدا گفت: برگه ها بالا!
طوری زندگی کن که خدا به تو افتخار کنه. تا خودت به خودت افتخار کنی.
کسی باش که درست زندگی کرد و زمین رو جای بهتری برای زندگی کرد!
اگه اشتباهات امروز و دیروزت رو تصحیح کردی، میتونی ادعا کنی که در مسیر درست داری حرکت میکنی.
وگرنه حتی اگه امروز در مسیر درست باشی، یه روزی بابت نمره کمت مجبوری سرافکنده و شرمنده باشی!
یه آینده درست، از یه گذشته غلط مشتق نمیشه!
اگه راهی برای جبران داری، پس اینکارو بکن!
زمانش که بگذره، نه تو برای جبران چیزی داری و نه چیزی رو میتونی جبران کنی!

۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۶ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ حصار آسمان
امشب، درست راس قرار عاشقی، حصار آسمان

امشب، درست راس قرار عاشقی، حصار آسمان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۱۱ نظر
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

دریافتم که دوستم داری
پس عاشقت شدم
گام به گام با تکیه بر خدای مهربانی ها جلو آمدم
و گفتم که دوستت دارم...

آن شب
به هنگام نماز مغرب بود
و خدایی که همیشه شاهد اشک هایم هست نیز بود
غربت چشمانت مرا آواره کرده بود
خواستم دلی را به دریای دوست داشتنت بزنم
در سکوت و ترس خود گم شده بودم
فقط اذن میخواستم...
فقط گریستم و گریستم

گفتم با خدای خود راز دلی خونین را
از بد عهدی روزگار
از تلخی روزهای زندگی
گفتم و گفتم
اذن گرفتم که آیا دوستت بدارم یا نه
و خدا اذن به محبت داد...

از آن روز
دیگر نه شب برایم معنا داشت
نه روز
روز و شبم تو بودی
نه خنده برایم معنا داشت و نه گریه
خنده ام شادمانی تو
و گریه ام بغض تو بود

دست برداشتم از هر چه بود
و نظر افکندم بر آنچه که هست
از تمام هست و نیست
تو تمام هست بودی و نبود تو تمام نیست

عاشق نبودم، به افتخارت، شدم!
وفادار نبودم، به حرمتت، شدم!
مهربان نبودم، مهربانم خواندی، و زان پس، شدم!

انتخابت کردم
تا تو تمام هست ها و نیست هایی باشی
که با بودنت، نیست میشوند
تا تو به جای تمام آن هست ها و نیست ها
این بار باشی...

ماندی
عاشق تر شدم
عاشق تر و عاشق تر
عقل میگفت نه، نشدنی، محال!
دل میگفت، راه، مجال، کمال، خدا!

دلایل دل برتری داشت بر فرضیاتِ عقل
عقل شکست خورد و دل؛
با تو تنها شد...

تو میگفتی و میشنید
تو دل می دادی و دل می داد
عشوه می آمدی و میخرید

از جمله کائنات
تنها تو بودی و تو
روز بی نام تو طلوع نمیکرد
شب بی یاد تو شروع نمیشد
خوشید بی دلتنگی تو، غروب نمیکرد

خورشیدم، ماهم، ستارگانم، عشقم، زندگی ام، دار و ندارم
شد "تو"...

اما سپس دور شدی
خواستی دور کنی
عشق را
دل را
من را

خواستی تو را بد بپندارم
بد گفتی، سخت گفتی، خرده گرفتی
نشد!

خواستی دلایل عشق را زیر سوال ببری
بگویی عادت است، هوس است، تلقین است...
اما عشق همچنان پرفروز بود
دلایلت شکست خورد
و عشق درخشان تر در نظرت آمد

خواستی دور شوم
کور شوم
نبینم و نشنوم
دور شدی، یک ماه
دو ماه...
سه ماه!
نه دور شدم، نه کور شدم، نه عشق از نفس افتاد
باز سردرگم شکستی دیگر...

خواستی غرور را به بازی بگیری
تا مردانگی ام مانع عشق شود
و راضی به رفتن...
غرور راضی به رفتن شد
و مردانگی ام به پای عشق تو ایستاد

فکر کردی غرور ندارم، مرد نیستم...
خواستی لهم کنی
تلاش هر روزم را منجر به شکست بنمایانی
نشد!
چون هر روز این من بودم
که رو در روی تمام سختی ها قد علم کرده بودم...
و با یک دست در گریبان ناامیدی
و با دست دیگر در گریبان سختی های راهت
تاب آوردم و ادامه دادم

نبودنت دلگیرم کرد
اینکه قراری بود و تو باشی
اما نبودی و نیستی
بد عهدی تو از عالم و آدم بیزارم کرد

من در اوج اطمینان بودم و تو؛
تردید کردی!
در این عشق
تنهایم گذاشتی
و رفتی...
و این در حالی بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد
دلتنگی ام
غربت ام
عشقم
و تو در روزگارم

خواستی حقیرم کنی، شاید کوچکم کنی، چه بسا گمم کنی...!
نشد! نشد! نشد!

خواستی از دَرِ صلح درآیی
مرا با سخن های عاشقانه
راضی به تنهایی شاعرانه ام کنی...
راضی به زندگی خوش و خوابی خوشتر با کسی دیگر...
راضی نشد!
دلی که به پای تو مانده بود
از هر چه غیر تو بود، بیزاز بود...

و اما سخنان عاشقانه ات؛
سخنانت چون روغنی که به پای چراغ ریخته میشود
به پای عشق ریخته شد
و دوباره قد علم کرد
دیدی نشد که نشد!

و اینجا بود که تیر آخرت را رها کردی
که دلِ عاشقِ تنهایِ خود را بشکنی
فهمیدی اگه دلشکسته شوم
شاید رهایت کنم
غرورم بازگردد

و با این امید، تبر زدی!
تبر زدی...
تبر زدی...
تبر زدی...
"هر چه زدی، تیغه به شریان نرسید"

تبر کند شد
خسته شدی
دیدی نشد؟!

به مفلوک ترین سلاحِ هستی
یعنی بی اعتنایی روی آوردی
بی اعتنا شدی
هر چه گفتم، نشنیدی
هر چه اصرار کردم، ندیدی
صلابت عشق را به سخره گرفتی


جواب من را ندادی
و نه جواب عشق را
و نه جواب دلتنگی های همیشگی ام را
جواب خوبی نبود، بی جوابی...

آیا میدانی؟
که باز هم نشد!
نشد که دست از تو بردارم

دلم شکست، غرورم رفت
تنم زیر بار این شکست؛
به شدت بی منتهای تیرگی شب
کاست و نیست شد..
آرزوهایم بر باد رفت
عشقم در دیار بی کسان رها شد
بی همدم و بی سر پناه

پناه پشتِ پناه
رو به سوی خالقی آوردم
که تنها تکیه گاهم بود
اذن به صبر داد
اذن به ماندن

کجایی که ببینی نشد؟!
نشد که دست از دوست داشتنت بردارم
نشد که سنگدل شوم، نفرین کنم، فراموشکار و بی وفا
نشد....
آه نشد...

تو رفتی
به خیال اینکه
دیگر از من
ردی در گذشته هایت نیست...

و من تنها کسی هستم
که میداند، خدا رد مرا
در تمام روزگارت جا خواهد گذاشت

بنگر، از حرمت و عظمت عشق
چیزی کاسته شد؟
تو خود را کاستی
و عشق را که پناهگاهی چون خدا بود
هیچگاه کاسته نخواهد شد

باور ندارم کسی
اینقدر سنگ دلانه
که تو به نابودی من برخواستی
به نابودی احدی برخواسته باشد...

هر کسی را به گناهی آزارند
من را به چه گناهی آزردی؟
به گناهِ بی گناهی؟

کجایی که ببینی این عشق
برتر از هر عشق وانفسای دیگر است...
هر چه کردی، نشد!


به حرمت عشق
به حرمت روزگار رفته
به حرمت دلی شکسته
به خاطر یک شب از آن عاشقانه ها...
بازگرد و ببین
که تمام دنیای منی

پس از همه اینها
آیا میدانی؟
که هنوز دوستت دارم...

دیگر پس از این سخن
به کدامین سخن
در کدامین دل
ایمان خواهی آورد؟!

پس از شکست این عشق
به کدامین عشق و با کدامین حرمت
مجال شکفتن در دلت خواهی داد؟

آن عاشقان سینه چاکت
که مرا به خاطر آنان واگذاردی
به کدامین توان
در پیشگاه خدایت
وقتی من نیز حضور دارم
ادعای عاشقی خواهند کرد؟

پس از پژمردن این احساس
دیگر کدامین احساس
در آشیانه قلبت
خواهد شکفت؟

ترازوی خدا دقیق است، دقیق...
روزگاری هست
که عشق های سرسری و دنیایی و ماتِ در گرو مانده
مخذول و خار شوند
سبک شوند
آنقدر که باد آنها را ببرد
اما سنگین ها می مانند
تا قضاوتی درست
آنان را به جایگاه واقعی شان برساند

گفتم و گفتم
گلایه کردم و صحبت دلگیری
اما اهل دلی باید
تا از میان خوشه های گفتارم
دانه عشق را دریابد
بوی محبت را استشمام کند
و اشتیاق پیوستن دوباره من و تو را بجوید

تو خود ناخدا شو
از دریایی که رفتی، بازا
راه به سوی من آسان است
بی خطر و استوار
مقصد نمایان و در انتهای آن
دلی ست که بودنت را به تمامی جانش میخواهد
شتاب کن!

راهِ من به سوی تو
راهیست بی بازگشت
مرا جویا باش
و اینقدر کم تصور مکن...

نخواستی به کرانه های دلم سری بزنی
اما این بار بخواه
تو هر چه باشی
هر که باشی
جایی در این دل خواهی داشت
که کسی را یارای گرفتنش نیست

برگرد و ببین؛
نبودنت یعنی چه
دلتنگی یعنی کدام سوی آسمان
خستگی یعنی چه حجم از توان
شکستن یعنی معنای کدام قلب
عشق یعنی کدامین احساسِ غریب در کدامین قلبِ غربت

تا باور کنی دوستت دارم
همینجا منتظرت خواهم ایستاد
درست سَرِ قول و قرارهایمان
سَرِ دوست داشتنت
 تنها، بی کس، غریب، ولی باوفا، با حرمت، عاشق و مهربان

دلگیرم بانو...
بانوی شب های مهتابی
و تو میدانی درمانش یعنی چه
درمان یعنی بازآمدن تو، از آنسوی افق
وقتی دلتنگی ، به بالاترین حد خود در آسمانِ دل رسیده باشد


"حصار آسمان"


  • بازنشر شده




۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

نه سراغی ، نه سلامی، خبری می خواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛
جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

ادامه مطلب...
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
هر سو نشان توست

هر سو نشان توست

بر گرد , ای پرنده رنجیده , بازگرد
باز آ که خلوت دل من آشیان توست
در راه , در گذر
در خانه , در اتاق
هر سو نشان توست

ادامه مطلب...
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان