حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محبت» ثبت شده است

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۱ ب.ظ حصار آسمان
آی آدم ها، رویتان سفید!

آی آدم ها، رویتان سفید!

تا دیر نشده باید بروم
باید خودم را با تمام خوبی ها و بدیهایم، داشته ها و نداشته هایم
بردارم و از اینجا ببرم
ببرم جایی که یک نفر را پیدا کنم
تا دیر نشده!
کسی که مرا با تمام آن داشته ها و نداشته هایم بخواهد
کسی که مرا دوست داشته باشد، نه برای اسمم، نه برای رسمم!
برای خودِ خودِ خودم!
مرا با آنچه که هستم یا نیستم بپذیرد
به طرزی که عشق را در دستانش
و محبت را در چشمانش دریابم
آنقدر که اطمینان کنم و خودم را، دلم را، عشقم را
در دستانش بگذارم و تنم را، در آغوشش رها سازم
و سر بی سامانم را بر روی شانه های مهربانش بگذارم
و آرام بمیرم...!
بمیرم تا نبینم سرد شدنش را
بمیرم تا نبینم دل کندنش را، بی وفایی اش را، رفتنش را
بمیرم تا نشنوم آوای عشقش به دیگری را!
بمیرم تا نبینم مرگ هزار باره ام پس از رفتنش را...
باید پیدایش کنم، تا دیر نشده...
میروم جایی دور، دور تر از دور!
تا شاید بازیابم اندکی از وجود خودم را
وجودی که با محبت و بی محابا در دستان شما قرار دادم
و حال باید تکه تکه اش را از این طرف و آن طرف جمع کنم...
و چه بسا در میان زباله ها!
آی آدمها، رویتان سفید!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان

این لبخند چنتا لایک داره؟!

۱۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۶ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
شیعه بودن کی شود با ادعا؟

شیعه بودن کی شود با ادعا؟

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم، دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروار ها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور و تنگ بود

هرکه آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم و لیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گرچه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود

هرچه کردم سعی تا گویم جواب
سد نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرز های آتشین

قبر من پرگشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک به یک را ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هرچه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم زشت بود و پر گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فروبستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک ناامید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دل فکار
می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

چشمهایش زندگی را می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل می رسید؟
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه:
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد؛ مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین
من کجا و دیدن روی حسین؟

گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده، بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب اون از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ما می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بار ها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است!

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت می دهد

سختی جان کندن و هول و جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پابست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم ز خواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گریم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم گشتند خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن، اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حب دنیا را ز قلبت کن برون

حب دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولی را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

۱۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
آدمها شبیه لیوانند

آدمها شبیه لیوانند

آدمها شبیه لیوانند
ظرفیت هایی مشخص دارند...
بعضی به اندازه استکان، بعضی فنجان ، بعضی هم یک ماگ بزرگ...
وقتی بیش از ظرفیت لیوان در آن آب بریزی، سرریز می شود، خیس می شوی!
حتی گاهی که در اوج بدشانسی باشی و در لیوان به جای آب، شربتی چیزی را زیادی ریخته باشی وسرریز شده باشد!
لکه اش تا ابد بر روی لباست می ماند.
لطفا قبل از ریختن مهر و عطوفت در پیمانه های وجودیشان، ظرفیتشان را بسنج...
به اندازه محبت کن...
اگر این کار را نکنی؛
اگر زیادی محبت کنی؛
اگر سر ریز شدند و محبت بالا آوردند؛
باد الکی به غبغب انداختند و پیراهن احساست را لکه دار کردند؛
فقط از خودت و عملکرد خودت عصبانی باش!
نه از آدمها که شبیه لیوانند...

"سیمین دانشور"

۱۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
بگذارید هر کسی به آیین خودش باشد!

بگذارید هر کسی به آیین خودش باشد!

در دنیایی که همه سعی می‌کنند شبیه به هم باشند؛
جسارت کن و متفاوت باش!
و در زمانی که همه از هم تقلید می‌کنند؛
جرات کن و متمایز باش!
زندگی کوتاهتر از آن است که به تکرار و تقلید بگذرد.
شریف‌ترین دلها دلی است که؛
اندیشه‌ آزار دیگران در آن نباشد!
محبت و عشق، والاترین هدیه ایست که میتوانید به کسی ببخشید.
شاد کردن دل انسان‌ها، ارزشش والاست!
محبت کنیم و تا میتوانیم لبخند به لبها بنشانیم!
بگذارید هر کسی به آیین خودش باشد!
زنان را گرامی بدارید، فرودستان را دریابید
بر دلهای زخم خورده مرهم بنهید و
هر کسی به تکلم قبیله خویش سخن بگوید!
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید!

۱۴ آبان ۹۵ ، ۱۹:۳۰ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ حصار آسمان
محبتی که در گیر و دار انسانیت ما مانده

محبتی که در گیر و دار انسانیت ما مانده

اینو به خاطرت بسپار:
همیشه به آدما به اندازه ای محبت کن
که بعدش مجبور نشی بهشون ثابت کنی که
یه احمق نیستی!

"بروس ویلیس"
بازیگر نقش اول فیلمهای جان سخت 1 تا 5، بلوک 16، و ...

  • پی نوشت : این حرف رو کاملا قبول ندارم، چون برای محبت نباید حد و مرزی قائل شد. لااقل نه برای عزیزان!. اما حقیقت اینه که دنیای امروز و آدمای امروزی ، همچنین قانونی رو نیاز دارن!
۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست

منت خدای را عزوجل
که طاعتش موجب قربت است و
به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و
چون برمیاید، مفرح ذات.
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و
بر هر نعمتی شکری واجب.

"خواجه عبداله انصاری"

خدای من
خدای مهربانم
چگونه میتوان با زبانی که از توصیف تو عاجز است
شکر نعماتی را به جا آورد که حدش از عقل فراتر است
و فهم ما در دانستن و دیدن این همه نعمت ناتوان؟
نه با چشم دیده میشوند
و نه با عقل درک میگردند.
باید عاشق بود تا خدای را دید
و به او رسید.
خدای من عاشق است
و من بنده عشقم.
چون خدای من خود عشق است.
تمام آسمانها و زمین را در بر گرفته
و به هر سوی عالم پهنه عظمتش را گسترده
و به چشم نه میتوان دید و نه به گوش میتوان شنید.
بارها گفته اند" دل به دل راه دارد"
و من این را باور دارم.
مگر میشود دریایی از عشق را نثار کسی کنی
و او بی تفاوت باشد؟
خدا نشان داد که محبت حتی میتواند سنگ را هم شکوفا کند.
ما که انسانیم!

خدا به من یاد داد محبت کنم
حتی اگر آزرده خاطر گردم
حتی اگر دریایی از غم بر دلم سنگینی کند.
مطمئن هستم با محبت هر چیزی قابل فتح است.
قدرتی است که خدا به او بخشیده
و هر کس به آن دست یابد، هرگز شکست نخواهد خورد.
و نیز یادم داد که عشق برترین نیروست
و وقتی عاشقی نباید از هیچ بترسی.
خدا عاشقان پاکدامن را دوست دارد
و دعایشان را میشنود.
و من با تکیه بر این خدا ، تا انتهای عشق بی بازگشت خواهم رفت.
راه مشخص، درستی آن واضح و مقصد بهترین مکان.
پس ماندن برای چه؟
بازگشت برای چه؟
تردید برای چه؟


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست
بین مرگ و آدمی، قول و قراری نیست، نیست

من که میدانم اجل، ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست، نیست

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
میان عاشق و معشــوق رمزی است

میان عاشق و معشــوق رمزی است

به مجنـــون گفت روزی ســـاربانی
چرا بیــــهوده در صحـــــرا دوانی ؟

اگر با لــیلی ات بودی ســــــر و کــار
من او را دیــدمش با دیگـــــری یار

سر و زلفش به دست دیــگران است
تو را بیهوده در صحرا دوان است

ز حرف ساربان مجـــنون فغــان کرد
جوابـــش ایـن ربـــــاعی را بیان کرد

درخت بی ثــــمر هــر کس نشــــــاند
دوای درد مجـــــــــــنون را بــدانـــد

میان عاشق و معشــوق رمزی است
چـــه دانـد آنــکه اشــــتر میچـــراند؟

بگفتــــا ســاربان : هان ای بد اخــــتر
گنـــــاهی از محبــــّــت نــیست بد تر

تو را  ایــــــزد به تــوبه امر فرمــود
برو از عــــشق لیــــلا توبه کن زود

چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
دو دســـت خـویش را بر آسمان کرد

بگـفـــــتا : تــــوبه کردم تـــوبه اُ ولا
ز هر چــیــزی به غیر از عشق لیـلا

۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
عشقمان هم چنان بزرگ تر از اشتباهاتمان بود

عشقمان هم چنان بزرگ تر از اشتباهاتمان بود

آیا مرا دوست داری ؟
بعد از همه آن چه بود
آیا هنوز مرا دوست داری ؟
من
علی رغم همه آن چه که بود
تو را دوست می دارم

من نمی توانم قبول کنم که گذشته ها گذشته
و گمان می کنم تو همین حالا
این جایی
لبخند می  زنی
و دستانم را در دست می گیری
و شک مرا به یقین مبدل می کنی


از دیروز هیچ سخن مگو
موهایت را شانه کن
و مژه هایت را آرایش کن
روزگار سپری شده
و تو هم چنان ارزشمندی
و بدان نه از تو
چیزی کاسته شده
و نه از عشق
 
ای عشق من
اگر محبت نبود 
انسان هم انسان نمی  شد
ما
همانند دو کودکی بودیم
در تصمیم های مان
و غرورمان
و سایه های دعواهامان
و بارها و بارها شده
که تو خشمگین از کنارم رفته باشی
و بارها هم شده 
که لج بازی  های من گل کرده باشد  
و چه بسا نامه نگاری های مان قطع می شد
و هم چنین هدیه دادن هایمان
ولی
هر چه بر دشمنی هامان می افزودیم
عشقمان
هم چنان
بزرگ تر از اشتباهاتمان بود

این عشق
آتشی در درون ماست
و رفیق ما و رفیق نجواهای شبانه ماست 
و کودکی است
که با او مدارا می کنیم
و دوستش داریم
چه زمانی که با ما می گرید
و چه آن زمان که ما را می گریاند
غم های ما همه از اوست
و هنگامی که اشکی و غمی به ما می دهد
ما بیشترش را از او طلب می کنیم
دستت را به من بده
تو هم چنان زنبق منی
و محبوب منی
علی  رغم آن چه که بین ما بوده
آیا دوستم داری ؟

من دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم

"نزار قبانی"

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قلب، راستش نمی دانم چیست

قلب، راستش نمی دانم چیست

قلب، مهمانخانه نیست که آدم‌ ها بیایند
دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند
قلب، لانه‌ ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود
و در پاییز باد آن را با خودش ببرد
قلب، راستش نمی دانم چیست
اما این را می دانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است

یک عاشقانه آرام
"نادر ابراهیمی"

۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان